church_logo.gif

Stories

Home
About Us
Calendar Events
Christian Conferences
Christian Songs
Christian World News
Contact Us
Direction To Us
Gospel Of John
Learning Bible/Jesus
Love/Relationship
Persian Churches Around The World
Prayer Request
Something for you
Statement Of Faith
Testimonies
Time Table
Useful Thoughts
Video Films/Clips
What does bible say?
Youth Activities

زندگی پیروز مندانه در مسیح
 
ما دو هویت داریم
اول: هویتی که خودمان پرورش میدهیم
 دوم: هویتی که از خدا دریافت میکنیم
 
متاسفانه عده بسیاری از مسیحیان هویت واقعی خود را در مسیح هرگز درک نکرده اند 
این قضیّه مرا بیاد داستانی میاندازد
 در یکی از دهات پیر زن فقیری زندگی میکرد که پسری مهندس در لندن داشت
و برای پسرش نوشت که من پول غذا و پوشاک ندارم و پسرش برای او مقداری دلار فرستاد و پیرزن نمی‏دانست که این دلارها چقدر با ارزش هستند و میتواند با آن مقدار زیادی غذا و لباس بخرد. بی خبر از همه جا دلارها را به دیوار اتاقش چسباند و پس از چندی از گرسنگی مرد. وقتی برای کفن و دفنش آمدند، دیدند او از گر‏سنکی مرده در حالیکه دلارها بر روی دیوارچسبیده بود 

بعضی از ما مسیحیان هم در زندگی روحانی، مسیح را داریم، امّا دائم سرگردانیم و مانند کلاف سر درگم زندگی میکنیم. و هرگز از برکات بی نظیرش و از فرزند خواندگیمان استفاده نمیکنیم. بیایید از امروز زندگی پیروز مندانه در مسیح را پیروی کنیم و هرگز فرزند خواندگیمان را فراموش نکنیم. ما با او هم ارث و وارثان هستیم

او که بود؟ 

 

شخصی از کنار خانه ما رد شد. لباس های ما خاکی بود. اما لباسهای او خاکی‏تر.  او خاک روی لباسهایمان را به اشارتی تکانید.

لباس ما از جنس ابریشم و نور شد و ما قلبمان را از زیر لباسمان دیدیم .

 

شخصی از کنار خانه ما رد شد. ما خیلی خسته و مریض بودیم. اما او از ما خسته‏تر.  او با کلامی همۀ خستگی ما را دور کرد و همۀ ما را شفا داد.

 

شخصی از کنار خانه ما رد شد. ما هزار در بسته داشتیم و هزار قفل بی کلید. آن مرد برای ما کلیدی آورد. نام آن شخص را پرسیدیم.  تا نام او را بردیم، قفل ها بی‏رخصت باز شدند.

 

من به خدا گفتم : امروز شخصی از کنار خانه ما رد شد. نگاه او مهربان و صدایش آرام بود.

امروز اینجا بهشت بود.

 

خدا گفت : کاش می‏دانستی چه کسی از کنار خانه‏تان می گذرد و کاش می‏دانستی: بهشت همان قلب توست، که من امروز خواستم وارد آن شوم.

                                                                                              آه ، ای خدای من،   

 

آه ،ای خدای من،

 

گناهان من مانند بلندترين کوههاست

  اعمال و کردار خوب من بسيار کم است

مانند سنگريزه های بسيار کوچک

 

من به تو روی می آورم

 
دل من پر از شرمساری است

 

و چشمانم پر از اشک

 

بخشش از توست

 

بر من رحمت و بخشش خود را ارزانی دار

 

 

ای فرزند من

 

اين من بودم كه تو را نام نهادم...


 اين من بودم كه تو را در زمين آفريدم...

 

اين من بودم كه همراه تو بودم...


اين من بودم كه تو را بزرگ كردم...


پس می توانم تو را به آسمان برسانم...


و نه تنها قلبت را بلكه تمام وجودت را تصاحب كنم


پس مراقب باش ...

 

چرا اينهمه درد و رنج در دنيا وجود دارد؟

مردی برای اصلاح به آرايشگاه رفت. در بين كار گفتگوی جالبی بين آنها در مورد خدا صورت گرفت!!
آرايشگر گفت: من باور نميكنم خدا وجود داشته با شد؟

مشتری پرسيد چرا؟

آرايشگر گفت: كافيست به خيابان بروی و ببينی. مگر ميشود با وجود خدایی مهربان اينهمه مريضی و درد و رنج وجود داشته باشه؟

 مشتری چيزی نگفت و از مغازه بيرون رفت. به محض اينكه از آرايشگاه بيرون آمد، مردی را در خيابان ديد با موهای ژوليده و كثيف. با سرعت به آرايشگاه برگشت و به آرايشگر گفت: می‏دونی به نظر من آرايشگری وجود نداره!!!
مرد با تعجب گفت :چرا اين حرف را ميزنی؟ من اينجاهستم و همين الان موهای تو را مرتب كردم ؟
مشتری با اعتراض گفت: پس چرا كسانی مثل آن مرد بيرون از آريشگاه وجود دارند؟
آرایشگر گفت: آرايشگر‏ها وجود دارند فقط مردم به ما مراجعه نميكنند.
مشتری گفت: دقيقاً همين است.

خدا وجود دارد اما مردم به خداوند مراجعه نميكنند! ما هر روزه وقت زیادی را در مطب دکترهای مختلف، کنار اینترنت و تلویزیون صرف میکنیم و حتی ساعتها درصحبتهای مختلف با دوست و آشنا غرق میشیم، اما از اینکه وقتی را بطور منظم با خداوند در جهت تعلیم گرفتن از او اختصاص دهیم، دریغ میکنیم.
برای همين است كه اينهمه درد و رنج در دنيا وجود دارد.

یک سوء تفاهم کوچک
 
سال ها دو برادر با هم در مزرعه ای که از پدرشان به ارث رسیده بود، زندگی می کردند. یک روز به خاطر یک سوء تفاهم کوچک، با هم جرو بحث کردند. پس از چند هفته سکوت، اختلاف آنها زیاد شد و از هم جدا شدند
یک روز صبح در خانه برادر بزرگ تر به صدا درآمد. وقتی در را باز کرد، مرد نجـاری را دید. نجـار گفت: من چند روزی است که دنبال کار می گردم، فکرکردم شاید شما کمی خرده کاری در خانه و مزرعه داشته باشید، آیا امکان دارد که کمکتان کنم؟ برادر بزرگ تر جواب داد:  بله، اتفاقاً من یک مقدار کار دارم. به آن نهر در وسط مزرعه نگاه کن، آن همسایه در حقیقت برادر کوچک تر من است. او هفته گذشته چند نفر را استخدام کرد تا وسط مزرعه را کندند و این نهر آب بین مزرعه ما افتاد. او حتماً این کار را بخاطر کینه ای که از من به دل دارد، انجام داده

سپس به انبار مزرعه اشاره کرد و گفت: در انبار مقداری الوار دارم، از تو می خواهم تا بین مزرعه من و برادرم حصار بکشی تا دیگر او را نبینم
نجار پذیرفت و شروع کرد به اندازه گیری و اره کردن الوار. برادر بزرگ تر به نجار گفت: من برای خرید به شهر می روم، اگر وسیله ای نیاز داری برایت بخرم
نجار در حالی که به شدت مشغول کار بود، جواب داد: نه، چیزی لازم ندارم
هنگام غروب وقتی برادر بزرگ تر به مزرعه برگشت، چشمانش از تعجب گرد شد. حصاری در کارنبود. نجار به جای حصار یک پل روی نهر ساخته بود
برادر بزرگ تر با عصبانیت رو به نجار کرد و گفت: مگر من به تو نگفته بودم برایم حصار بسازی؟ در همین لحظه برادر کوچک تر از راه رسید و با دیدن پل فکر کرد که برادرش دستور ساختن آن را داده، از روی پل عبور کرد و برادر بزرگترش را در آغوش گرفت و از او برای کندن نهر معذرت خواست

وقتی برادر بزرگ تر برگشت، نجار را دید که جعبه ابزارش را روی دوشش گذاشته و در حال رفتن است. نزد او رفت و بعد از تشکر، از او خواست تا چند روزی مهمان او و برادرش باشد. نجار گفت: دوست دارم بمانم ولی پل های زیادی هست که باید آنها را بسازم

قلبی کوچک اما پُر از محبت 
 
یه روز یه دختر کوچولو کنار یک کلیسای کوچک محلی ایستاده بود؛ دخترک قبلا یکبار آن کلیسا را ترک کرده بود چون به شدت شلوغ بودهمونطور که از جلوی کشیش رد شد، با گریه و هق هق گفت: من نمیتونم به کانون شادی بیام

کشیش با نگاه کردن به لباسهای پاره پوره، کهنه و کثیف او تقریباً توانست علت را حدس بزند و دست دخترک را گرفت و به داخل برد و جایی برای نشستن او در کلاس کانون شادی پیدا کرد. دخترک از اینکه برای او جا پیدا شده بود بی اندازه خوشحال بود و شب موقع خواب به بچه هایی که جایی برای پرستیدن خداوند عیسی نداشتند فکر میکرد

چند سال بعد، آن دختر کوچولو در همان آپارتمان فقیرانه اجاره ای که داشتند، فوت کرد. والدین او با همان کشیش خوش قلب و مهربانی که با دخترشان دوست شده بود، تماس گرفتند تا کارهای نهایی و کفن و دفن دخترک را انجام دهددر حینی که داشتند بدن کوچکش را جا به جا می کردند، یک کیف پول قرمز چروکیده و رنگ و رو رفته پیدا کردند که به نظر میرسید دخترک آن را از آشغالهای دور ریخته شده پیدا کرده باشد
داخل کیف 57 سنت پول و یک کاغذ وجود داشت که روی ان با یک خط بد و بچگانه نوشته شده بود: این پول برای کمک به کلیسای کوچکمان است برای اینکه کمی بزرگتر شود تا بچه های بیشتری بتوانند به کانون شادی بیایند
این پول تمام مبلغی بود که آن دختر توانسته بود در طول دو سال به عنوان هدیه ای پر از محبت برای کلیسا جمع کند
وقتی که کشیش با چشمهای پر از اشک نوشته را خواند، فهمید که باید چه کند؛ پس نامه و کیف پول را برداشت و به سرعت بسمت کلیسا رفت و پشت منبر ایستاد و قصه فداکاری و از خود گذشتگی آن دختر را تعریف کرداو شماسهای کلیسا را برانگیخت تا مشغول شوند و پول کافی فراهم کنند تا بتوانند کلیسا را بزرگتر بسازند اما داستان اینجا تمام نشد
یک روزنامه که از این داستان خبردار شد، آن را چاپ کرد. بعد از آن یک دلال معاملات ملکی مطلب روزنامه را خواند و قطعه زمینی را به کلیسا پیشنهاد کرد که هزاران هزار دلار ارزش داشت
وقتی به آن مرد گفته شد که آنها توانایی خرید زمینی به آن مبلغ را ندارند، او حاضر شد زمینش را به قیمت 57 سنت به کلیسا بفروشد

اعضای کلیسا مبالغ بسیاری هدیه کردند و تعداد زیادی چک پول هم از دور و نزدیک به دست آنها میرسید
در عرض پنج سال هدیه آن دختر کوچولو تبدیل به 250000 دلار پول شد که برای آن زمان پول خیلی زیادی بود (در حدود سال 1900). محبت فداکارانه او سودها و امتیازات بسیاری را به بار آورد
وقتی در شهر فیلادلفیا هستید، به کلیسای  Temple Baptist Church که 3300 نفر ظرفیت دارد سری بزنید. و همچنین از دانشگاه Temple University که تا به حال هزاران فارغ التحصیل داشته نیز دیدن کنید
همچنین بیمارستان سامری نیکو (Good Samaritan Hospital) و مرکز "کانون شادی" که صدها کودک زیبا در آن هستند را ببینید. مرکز "کانون شادی" به این هدف ساخته شد که هیچ کودکی در آن حوالی روزهای یکشنبه را خارج از آن محیط باقی نماند

در یکی از اتاقهای همین مرکز میتوانید عکسی از صورت زیبا و شیرین آن دخترک ببینید که با 57 سنت پولش، که با نهایت فداکاری جمع شده بود، چنین تاریخ حیرت انگیزی را رقم زد. در کنار آن، تصویری از آن کشیش مهربان، دکتر راسل اچ. کان ول که نویسنده کتاب - گورستان الماسها - است به چشم میخورد
این یک داستان حقیقی بود که نشان میدهد خداوند قادر است که چه کارهایی با 57 سنت انجام دهد

داستان کوهنورد 
 
این داستان غم انگیز کوهنوردی است که می خواست به بلندترین کوه ها صعود کند. تصمیم گرفت تنها به قله کوه برود.  هوا سرد بود وکم کم تاریک میشد. سیاهی شب سکوت مرگباری داشت. و قهرمان ما بجای اینکه چادر بزند واستراحت کند و صبح ادامه دهد به راهش ادامه داد. همه جا تاریک بود و جز سو سوی ستارها و ماه از پشت ابرها چیز دیگری پیدا نبود. و قهرمان ما چیزی به فتح قله نداشت که ناگهان پایش به سنگی خورد و لغزید و سقوط کرد
بیائید نزد من ای تمام زحمتکشان وگرانباران من شما را آرامی خواهم بخشید. (متی 28:11)
 
در آن لحظات سقوط خاطرات بد و خوب بیادش آمد. داشت فکر میکرد چقدر به مرگ نزدیک است. که در آن لحظات ترسناک مرگ و زندگی  احساس کرد که طناب سقوط به دور کمرش حلقه زده و وسط زمین و آسمان مانده است. درآن وقت تنگ ودرد آور و ترسناک و آن سکوت هولناک فریاد زد خدایا مرا دریاب و نجات بده. صدائی لطیف وآرام از آسمان گفت چه می خواهی برایت بکنم. قهرمان ما گفت کمکم کن نجات پیدا کنم . صدا گفت آیا واقعا فکر میکنی من می توانم تورا نجات دهم! قهرمان کوه نورد ما گفت: البته که تو می توانی مرا کمک کنی چون تو خداوندی و قادر بر هر کاری هستی. آن صدا گفت پس آن طناب را ببر و اعتماد کن! اما قهرمان ما ترس داشت و اعتماد نکرد وچسبید به طنابش. و  چند روز بعد گروه نجات جسد منجمد و مرده اورا پیدا کردند که فقط یک متر با زمین فا صله داشت
 
آیا تا بحال شده که طنابی که دور کمرت است رها کنی و بچسبی به طناب خداوند زیرا او می فرماید: {اما انانی که منتظر خداوند می باشند قوت تازه خواهند یافت و مثل عقاب پرواز  خواهندکرد.  خواهند  دوید و خسته نخواهند شد. خواهند خرامید ودر ماتده نخواهند شد } ( اشعیا 31:40 )

به خداوند اعتماد کنید وهیچگاه نگوئید خدا ما را فراموش کرده. بارهایتان را بیاد داشته باشید. خداوند همیشه مراقب شماست تا بارهایتان را بر دارد. متوکلان به خداوند هرگز خجل نخواهند شد

آخر و عاقبت سنگتراش
 
روزی، سنگتراشی که از کار خود ناراضی بود و احساس حقارت می کرد، از نزدیکی خانه بازرگـانی رد می شد. در باز بود و او خانه مجلل، باغ و نوکران بازرگان را دید و به حال خود غبطه خورد و با خود گفت: این بازرگان چقدر قدرتمند است! و آرزو کرد که مانند بازرگان باشد

در یک لحظه، او تبدیل به بازرگانی با جاه و جلال شد. تا مدت ها فکر می کرد که از همه قدرتمند تر است، تا این که یک روز حاکم شهر از آنجا عبور کرد، او دید که همه مردم به حاکم احترام می گذارند حتی بازرگانان. مرد با خودش فکر کرد: کاش من هم یک حاکم بودم، آن وقت از همه قوی تر می شدم

در همان لحظه، او تبدیل به حاکم مقتدر شهر شد. در حالی که روی تخت روانی نشسته بود، مردم همه به او تعظیم می کردند. احساس کرد که نور خورشید او را می آزارد و با خودش فکر کرد که خورشید چقدر قدرتمند است

او آرزو کرد که خورشید باشد و تبدیل به خورشید شد و با تمام نیرو سعی کرد که به زمین بتابد و آن را گرم کندپس از مدتی ابری بزرگ و سیاه آمد و جلوی تابش او را گرفت. پس با خود اندیشید که نیروی ابر از خورشید بیشتر است، و تبدیل به ابری بزرگ شد

کمی نگذشته بود که بادی آمد و او را به این طرف و آن طرف هل داد. این بارآرزو کرد که باد شود و تبدیل به باد شد. ولی وقتی به نزدیکی صخره سنگی رسید، دیگر قدرت تکان دادن صخره را نداشت. با خود گفت که قوی ترین چیز در دنیا، صخره سنگی است و تبدیل به سنگی بزرگ و عظیم شد

همان طور که با غرور ایستاده بود، ناگهان صدایی شنید و احساس کرد که دارد خرد میشود. نگاهی به پایین انداخت و سنگتراشی را دید که با چکش و قلم به جان او افتاده است

   گرداوری: عمانوئیل پورمند

شمع من و اشکهای تو
 
مردی که همسرش را از دست داده بود دختر سه ساله اش را بسیــار دوست می داشت. دخترک به بیماری سختی مبتلا شد، پدر به هر دری زد تا کودک سلامتی اش را دوباره بدست بیاورد، هرچه پول داشت برای درمان او خرج کرد ولی بیماری جان دخترک را گرفت و او مرد
پدر در خانه اش را بست و گوشه گیر شد. با هیچکس صحبت نمی کرد و سرکار نمی رفت. دوستان و آشنایانش خیلی سعی کردند تا او را به زندگی عادی برگردانند ولی موفق نشدند

شبی پدر رویای عجیبی دید، دید که در بهشت است و صف منظمی از فرشتگان کوچک در جاده ای طلایی به سوی کاخی مجلل در حرکت هستند
هر فرشته شمعی در دست داشت و شمع همه فرشتگان به جز یکی روشن بود. مرد وقتی جلوتر رفت و دید فرشته ای که شمعش خاموش است، همان دختر خودش است. پدر فرشته غمگینش را در آغوش گرفت و او را نوازش داد، از او پرسید : دلبندم، چرا غمگینی؟ چرا شمع تو خاموش است؟
دخترک به پدرش گفت: باباجان، هر وقت شمع من روشن می شود، اشکهای تو آن را خاموش می کند و هر وقت تو دلتنگ می شوی، من هم غمگین می شوم

پدر در حالی که اشک در چشمانش حلقه زده بود، از خواب پرید
اشکهایش را پاک کرد، انزوا را رها کرد و به زندگی عادی خود بازگشت

گرداوری : عمانوئیل پورمند

 همسر مشکوک 
 
روزی زنی نزد دکتر روانپزشک معروفی رفت و به او گفت که همسرش نسبت به او و فرزندانش بی تفاوت شده است و او می ترسد که نکند مرد زندگی اش دلش را به کس دیگری سپرده باشد. دکتر از زن پرسید: آیا مرد نگران سلامتی او و بچه هایش هست و برایشان غذا و مسکن و امکانات رفاهی را فراهم می کند؟
زن پاسخ داد: آری در رفع نیازهای ما سنگ تمام می گذارد و از هیچ چیز کوتاهی نمی کند! دکتر تبسمی کرد و گفت: پس نگران نباش و با خیال راحت به زندگی خود ادامه بده
 
 دو ماه بعد دوباره همان زن نزد دکتر آمد و گفت: به مرد زندگی اش مشکوک شده است. او بعضی شبها به منزل نمی آید و با ارباب جدیدش که زنی پولدار و بیوه است صمیمی شده است. زن به دکتر گفت که می ترسد مردش را از دست بدهد. دکتر از زن خواست تا بی خبر به همراه بچه ها به منزل پدر برود و واکنش همسرش را نزد او گزارش دهد. روز بعد زن نزد دکتر آمد و گفت شوهرش روز قبل وقتی خسته از سر کار آمده و کسی را در منزل ندیده هراسان و مضطرب همه جا را زیر پا گذاشته تا زن و بچه اش را پیدا کند و دیشب کلی همه را دعوا کرده که چرا بی خبر منزل را ترک کرده اند

دکتر تبسمی کرد و گفت:" نگران مباش! مرد تو مال توست. آزارش مده و بگذار به کارش برسد. او مادامی که نگران شماست، به شما تعلق دارد." شش ماه بعد زن گریان نزد دکتر آمد و گفت:" ای کاش پیش شما نمی آمدم و همان روز جلوی شوهرم را می گرفتم. او یک هفته پیش به خانه ارباب جدیدش یعنی همان زن پولدار و بیوه رفته و دیگر نزد ما نیامده و این نشانه آن است که او دیگر زن و زندگی را ترک کرده است و قصد زندگی با زن پولدار را دارد." زن به شدت می گریست و از بی وفایی شوهرش زمین و زمان را دشنام می داد. دکتر دستی به صورتش کشید و خطاب به زن گفت:" هر چه زودتر مردان فامیل را صدا بـزن.  و بی مقدمه به منزل ارباب پولدار بروید. حتماً بلایی سر شوهرت آمده است

زن هراسناک مردان فامیل را خبر کرد و همگی به اتفاق دکتر به در منزل ارباب پولدار رفتند. ابتدا زن پولدار از شوهر زن اظهار بی اطلاعی کرد. اما وقتی سماجت دکتر در وارسی منزل را دید تسلیم شد. سرانجام شوهر زن را درون چاهی در داخل باغ ارباب پیدا کردند. او را در حالی که بسیار ضعیف و درمانده شده بود از چاه بیرون کشیدند. مرد به محض اینکه از چاه بیرون آمد به مردان اطراف گفت که سریعاً به همسر و فرزندانش خبر سلامتی او را بدهند که نگران نباشند. دکتر لبخندی زد و گفت:" این مرد هنوز نگران است. پس هنوز قابل اعتماد است و باید حرفش را باور کرد

بعداً مشخص شد که زن بیوه ارباب هر چه تلاش کرده بود تا مرد را فریب دهد موفق نشده بود و به خاطر وفاداری مرد او را درون چاه زندانی کرده بود. یک سال بعد زن هدیه ای برای دکتر معروف آورد. دکتر پرسید:" شوهرت چطور است؟ زن با تبسم گفت: هنوز نگران من و فرزندانم است. بنابراین دیگر نگران از دست دادنش نیستم! به همین سادگی

گردآوری : عمانوئیل پورمند

  بوی بد سیب زمینی
 
معلم یک کودکستان به بچه های کلاس گفت که میخواهد با آنها بازی کند. او به آنها گفت که
 فردا هر کدام یک کیسه پلاستیکی بردارند و درون آن به تعداد آدمهایی که از آنها بدشان میآید ، سیب زمینی بریزند و با خود به کودکستان بیاورند

فردای آنروز بچه ها با کیسه های پلاستیکی به کودکستان آمدند. در کیسه بعضی ها دو، بعضی ها سه و بعضی ها پنج سیب زمینی بود
معلم به بچه ها گفت : تا یک هفته هر کجا که می روند کیسه پلاستیکی را با خود ببرند. روزها به همین ترتیب گذشت و کم کم بچه ها شروع کردند به شکایت از بوی سیب زمینی های گندیده. به علاوه ، آن هایی که سیب زمینی بیشتری داشتند از حمل آن بار سنگین خسته شده بودند. پس از گذشت یک هفته ، بازی بالاخره تمام شد و بچه ها راحت شدند

معلم از بچه ها پرسید : از اینکه یک هفته سیب زمینی ها را با خود حمل می کردید چه احساسی داشتید ؟
بچه ها از اینکه مجبور بودند ، سیب زمینی های بد بو و سنگین را همه جا با خود حمل کنند شکایت داشتند
آنگاه معلم منظور اصلی خود را از این بازی ، این چنین توضیح داد

این درست شبیه وضعیتی است که شما کینه آدم هایی که دوستشان ندارید را در دل خود نگه می دارید و همه جا با خود می برید. بوی بد کینه و نفرت قلب شما را فاسد می کند و شما آن را به همه جا همراه خود حمل می کنید. حالا که شما بوی بد سیب زمینی ها را فقط برای یک هفته نتوانستید تحمل کنید، پس چطور می خواهید بوی بد نفرت  آدم ها  را برای تمام عمر در دل خود تحمل کنید؟

 ترجمه و گرداوری: عمانوئیل پورمند

وزن دعای خالص
 
لوئیز زنی بود با لباسهای کهنه و مندرس. روزی با نگاهی غمگین وارد خواروبار فروشی محله شد و با فروتنی از صاحب مغازه خواست کمی خواروبار به او بدهد. به نرمی گفت شوهرش بیمار است و نمیتواند کار کند و شش بچه‏شان بی غذا مانده اند

جان لانک هاوس صاحب مغازه، با بی‏اعتنایی، محلش نگذاشت و با حالت بدی خواست او را بیرون کند
زن نیازمند، در حالی که اصرار میکرد گفت آقا، شما را به خدا به محض اینکه پولی بدست بیاورم، پول‏تان را پس میآورم

 مغازه‏دار گفت: نسیه نمی دهم

مشتری دیگری که کنار پیشخوان ایستاده بود و گفت و گوی آن دو را میشنید به مغازه‏دار گفت: ببین خانم چه می خواهد، خرید این خانم با من

مغازه‏دار با اکراه گفت: لازم نیست، خودم میدهم. لیست خریدت کجاست؟

لوئیز گفت: اینجاست
 
مغازه‏دار گفت: لیست را بگذار روی ترازو. به اندازه وزنش، هر چه خواستی ببر

لوئیز با خجالت یک لحظه مکث کرد، از کیفش تکه کاغذی در‏‏آورد، و چیزی رویش نوشت و ‏‏آن را روی کفه ترازو گذاشت. همه با تعجب دیدند کفه ی ترازو پایین رفت

مغازه‏دار باورش نشد. مشتری از سر رضایت خندید

مغازه دار با ناباوری شروع به گذاشتن جنس در کفه ی ترازو کرد. کفه ی ترازو برابر نمیشد، آن قدر چیز گذاشت تا کفه ها برابر شدند
در این وقت خواروبار فروش با تعجب و دل خوری تکه کاغذ را برداشت تا ببیند روی آن چه نوشته شده است

کاغذ، لیست خرید نبود، دعای زن بود که نوشته بود: ای خدای عزیزم، تو از نیاز من با خبری، خودت آن را بر آورده کن

مغازه دار با بهت جنس‏ها را به لوئیز داد و همان جا ساکت و متحیر خشکش زد
لوئیز خداحافظی کرد و رفت

فقط خداوند است که میداند وزن دعای پاک و خالص چه قدر است .....

جراحی عجیب
 
در۱۵ فوریه سال ۱۹۲۱ پزشکی بنام دکتر " ایوان کِین" دست به عمل جراحی آپاندیس زد. این دکتر که در طول 37 سال کار طبابت تقریباً ۴۰۰۰  آپاندیس را عمل کرده بود، این بار این جراحی برایش عملی دشوار  و غیرعادی نبود به استثنای دو مورد: اول اینکه نخستین باری بود که بیهوشی موضعی در چنین جراحی عمده‌‌ای صورت می‌گرفت، چراکه دکتر کِین بر این باور بود که بیهوشی موضعی دارای امنیت بیشتری برای جان بیمار است تا اینکه بیمار را بطور کامل به حالت بیهوشی فرو برند. اکثر همکارانش با او در اصل مسئله موافق بودند اما اول می‌خواستند ببینند که آیا این نوع جراحی کارایی دارد یا نه؟
دوم اینکه  دکتر کِین به دنبال شخصی داوطلب می‌گشت، بیماری که متحمل این جراحی آنهم در حالت بیهوشی موضعی شود و یافتن چنین شخصی کاری دشوار بود. اکثر مردم حتی از فکر اینکه در حین عمل جراحی بر روی خودشان به حالت بیدار باشند، دچار حالت ناراحتی و تهوع می‌شوند و برخی دیگر نیز از اینکه بیهوشی موضعی اثرش را در حین عمل به زودی از دست بدهد، می‌ترسند

نهایتاً دکتر کِین، شخص داوطلب را پیدا کرد و در ۱۵ فوریه  سه شنبه صبح، عمل جراحی آغاز شد. بیمار آماده شده و با صندلی چرخدار به اتاق جراحی آورده شد. بیهوشی موضعی انجام گرفت و همچون هزاران باری که دکتر کِین این عمل را انجام داده ‌بود، شروع به بریدن بافتها و برداشتن آپاندیس نمود. بیمار تنها ناراحتی کمی را احساس کرد و به زودی بهبود یافت و دو روز بعد نیز مرخص شد

دکتر کِین سرانجام فرضیه خود را اثبات کرد. سپاس با رضایت و ایثار این داوطلب شجاع، دکتر کِین نشان داد که بیهوشی عمومی می‌تواند بعنوان راهکار دیگری در اجرای عمل جراحی بکار رود و حتی می‌تواند بعنوان راهکار پیشنهادی بهتر، مورد توجه قرار گیرد

اما همچنانکه اشاره کردیم دو مورد بود که این عمل جراحی را عملی غیرمعمول می‌ساخت، چنانکه گفته شد اولین مورد بکار گیری بیهوشی موضعی بود و اما دومین مورد غیر معمول عبارت بود از بیمار داوطلب و بیمار داوطلب کسی نبود جز خود دکتر کِین

دکتر کِین برای اثبات فرضیه‌اش، بر روی خود عمل جراحی را انجام داد. دکتر کِین خود را تبدیل به یک بیمار کرد، تا بیماران را متقاعد سازد تا به او اطمینان کنند. این ماجرای حقیقی ولی باور نکردنی، قیاس ناچیزی نسبت به آن کاری است که عیسی مسیح برای ما انجام داد. طبیب اعظم جهان، داوطلبانه یکی از ما شد و خود را به جای ما قرار داد و جلال آسمان را ترک کرد تا بر این زمین مانند یکی از ما زیست کند و به دردهای ما تن در دهد و ترسهای ما را احساس کند. چرا؟
 به این دلیل که وقتی ما در رنج و درد بسر می‌بریم، می‌دانیم که کسی را داریم که ما را می‌فهمد - یعنی خداوند ما عیسی مسیح - و این اطمینان را خواهیم داشت که برای شفا یافتن به نزد او برویم

از آنجا که ما فرزندان -  یعنی ما انسانها - از جسم و خون برخورداریم، او یعنی خداوند ما عیسی مسیح نیز در اینها سهیم شد ... چون او خود هنگامی که آزموده‌شد، رنج کشید، قادر است آنانی را که آزموده می‌شوند، یاری رساند.  عبرانیان ۲:‏۱۴‏قسمت اول آیه و آیه ۱۸

دوستانی که در رنج، درد و عذاب از هر نوع آن به سر می‌برید، بیاد داشته باشید که اگر تنهاترین تنهایان باشید و اگر هیچ یار و یاوری ندارید و حتی اگر ‌فکر میکنید درهای رحمت و فیض به سوی شما بسته شده ‌است و حتی اگر ازمحبت و تشویق و همدردی دور شده اید، باز کسی هست، کسی که دستان زخمیش، نشان محبت و دلدادگی به شما را در خود تا ابدیت حمل می‌کند. کسی که هرگز شما را انکار نمی‌کند، کسی که در پس هر تاریکی و رنج و در ورطه  تاریک موت نیز همراهتان می‌ماند و تا ورود‌ شما به آسمان در پستی و بلندیهای زندگی، شما را یاری می‌دهد
 
 عیسی مسیح کنار شماست 

گردآوری و ترجمه: کیوان سیروس 

جعبه های سیاه و طلایی
 
در دستانم دو جعبه دارم که خدا به من داده است. او گفت: غصه هایت را درون جعبه سیاه بگذار و شادی هایت را درون جعبه طلایی. به حرف خدا گوش کردم. شادی ها و غصه هایم را درون جعبه ها گذاشتم. جعبه طلایی روز به روز سنگین تر می شد و جعبه سیاه روز به روز سبکتر
از روی کنجکاوی جعبه سیاه را باز کردم تا علت را دریابم. دیدم که ته جعبه سوراخ است و غصه هایم از آن بیرون می ریزد. سوراخ جعبه را به خدا نشان دادم و گفتم: در شگفتم که غصه های من کجا هستند؟ خدا با لبخندی دلنشین گفت: فرزندم! همه آنها نزد من٬ اینجا هستند. پرسیدم خداوندا! چرا این جعبه ها را به من دادی؟ چرا ته جعبه سیاه سوراخ بود؟
 
گفت: فرزندم ! جعبه طلایی را به تو دادم تا برکات و شادی های تو افزون  و جعبه سیاه را برای اینکه غم هایت را دور بریزی

زندگی خروسی یا عقابی 
 
کوه بلندی بود که لانۀ عقابی با چهار تخم، بر بلندای آن قرار داشت. یک روز زلزله‏ای کوه را به لرزه در آورد و باعث شد که یکی از تخم‏ها از دامنه کوه به پایین بلغزد. بر حسب اتفاق آن تخم به مزرعه‏ای رسید که پر از مرغ و خروس بود
مرغ و خروسها می دانستند که باید از این تخم مراقبت کنند و بالاخره هم مرغ پیری داوطلب شد تا روی آن بنشیند و آن را گرم نگهدارد تا جوجه به دنیا بیاید. یک روز تخم شکست و جوجه عقاب از آن بیرون آمد. جوجه عقاب مانند سایر جوجه‏ها پرورش یافت و طولی نکشید که جوجه عقاب باور کرد که چیزی جز یک جوجه خروس نیست. او زندگی و خانواده‏اش را دوست داشت اما چیزی از درون او فریاد می زد که تو بیش از این هستی. تا این که یک روز که داشت در مزرعه بازی می کرد متوجه چند عقاب شد که در آسمان اوج می گرفتند و پرواز می کردند. عقاب آهی کشید و گفت ای کاش من هم می توانستم مانند آنها پرواز کنم
مرغ و خروس ها شروع کردند به خندیدن و گفتند تو خروسی و یک خروس هرگز نمیتواند بپرد اما عقاب همچنان به خانواده واقعی‏اش که در آسمان پرواز می کردند خیره شده بود و در آرزوی پرواز به سر می برد. اما هر موقع که عقاب از رویایش سخن میگفت به او میگفتند که رویای تو به حقیقت نمی پیوندد و عقاب هم کم کم باور کرد. بعد از مدتی او دیگر به پرواز فکر نکرد و مانند یک خروس به زندگی ادامه داد و بعد از سالها زندگی خروسی، از دنیا رفت

توهمانی که می اندیشی. هرگاه به این اندیشیدی که تو یک عقابی، به دنبال رویاهایت برو و به یاوه‏های مرغ و خروسهای اطرافت توجه نکن


نویسنده:  گابریل گارسیا مارکز

 توی قلب پسرک
 
پزشک بر بالین پسرک نشست و گفت: " فردا صبح قلبت را خواهم گشود ..."     پسرک
 کلامش را قطع کرد و گفت: " مسیح را در آنجا خواهی یافت ..."     پزشک رنجیده خاطر نگاهی کرد و ادامه داد: " قلبت را باز خواهم کرد تا ببینم چقدر آسیب دیده است ..."     پسرک گفت: " ولی وقتی قلبم را باز کنی مسیح را آنجا خواهی یافت." پزشک به والدین پسرک که آرام و خاموش نشسته بودند نگریست و ادامه داد:  وقتی میزان آسیب وارده را ببینم، قلبش را خواهم بست و سینه اش را دیگر بار خواهم دوخت، بعد خواهم اندیشید که چه باید کرد
 اما مسیح را در قلبم خواهی یافت، کتابمقدس می گوید و همۀ سرودهایی که در کلسیا میخوانیم میگویند که مسیح در آنجا زندگی می کند. او را در قلبم خواهی دید.    پزشک به ستوه آمده بود،  من به تو خواهم گفت که در قلبت چه خواهم یافت. عضله های آسیب دیده را، خون اندکی که به آن می رسد و رگهای ضعیف را خواهم یافت و بعد در می یابم که چگونه تو را بهبود بخشم
    " تو مسیح را آنجا خواهی یافت. او آنجا زندگی می کند"
    پزشک از اتاق بیرون رفت.    بعد از عمل، پزشک در دفترش نشسته بود و یادداشتهایش را روی نوار ضبط می کرد،  سیاهرگی آسیب یافته، سرخرگی لطمه دیده، عضله ها در گسترۀ زیادی از بین رفته، نه امیدی به پیوند و نه راهی برای ادامه درمان، تنهاعلاج مسکن است و ملازم بستر شدن. و اما تشخیص، ..." پزشک لحظه ای تأمل کرد و بعد ادامه داد، " در طول یکسال، مردن و از دنیا رفتن " -  نوار را متوقف کرد، ولی هنوز می خواست حرف بزند. به صدای بلند گفت، " چرا؟ خدایا چرا این کار را کردی؟ او را به اینجا آوردی، قرین درد و رنج ساختی و به این مرگ زود رس محکوم نمودی، چرا؟ "- ندایی در وجودش طنین انداخت، " این پسرک، این برۀ من، قرار نبود مدتی طولانی در رمۀ تو باشد، او بخشی از رمۀ من است و همیشه خواهدبود. اینجا در رمۀ من، او درد را احساس نخواهد کرد، آنقدر آسوده خواهد بود، که حتی تصورش برای تو مقدور نیست. پدر و مادرش نیز روزی به او خواهند پیوست و آرامش را در خواهند یافت و رمۀ من همچنان بزرگ و بزرگتر خواهدشد " -  اشک گرم از دیدگان پزشک روان بود، اما گرمای خشمش از آن نیز فزونتر بود، " تو پسرک را آفریدی و قلبش را خلق کردی، اما او چند ماه دیگر خواهد مرد. چرا؟ "  ندای خدایش دیگر بار در گوشش ترنم کرده، " این پسرک، این برۀ من، به رمۀ من باز خواهدگشت، چرا که وظیفه اش را انجام داده، من بره ام را در رمه تو قرار ندادم تا او را از دست بدهم، بلکه تا برۀ گمشدۀ دیگری را باز یابم. "  پزشک گریست و بر بالین پسرک نشست. والدین او آن سوی بسترش نشسته بودند. پسرک بیدار شد و زیر لب زمزمه کرد، قلبم را گشودی؟ پزشک گفت، " آری بازش کردم." پسرک پرسید، " چه یافتی؟" پزشک گفت، مسیح را دیدم که در آنجا می زیست

کوه نوردی که اطمینان نکرد
 
این داستان غم انگیز کوهنوردی است که می خواست به بلندترین کوه ها صعود کند. تصمیم گرفت . تنها به قله کوه برود .  هوا سرد بود وکم کم تاریک میشد . سیاهی شب سکوت مرگباری داشت . و قهرمان ما بجای اینکه چادر بزند واستراحت کند و صبح ادامه دهد به راهش ادامه داد . همه جا تاریک بود و جز سو سوی ستارها وماه از پشت ابرها چیز دیگری پیدا نبود . وقهرمان ما چیزی به فتح قله نداشت که ناگهان پایش به سنگی خورد و لغزید و سقوط کرد
بیائید نزد من ای تمام زحمتکشان وگرانباران من شما را آرامی خواهم بخشید . (متی 28:11)
در آن لحظات سقوط خاطرات بد و خوب بیادش آمد . داشت فکر میکرد چقدر به مرگ نزدیک است . که در آن لحظات ترسناک مرگ وزندگی  احساس کرد که طناب سقوط به دور کمرش حلقه زده و وسط زمین و آسمان مانده است. درآن وقت تنگ ودرد آور و ترسناک و آن سکوت هولناک فریاد زد خدایا مرا دریاب و نجات بده . صدائی لطیف وآرام از آسمان گفت چه می خواهی برایت بکنم . قهرمان ما گفت کمکم کن نجات پیدا کنم . صدا گفت آیا واقعا فکر میکنی من می نوانم تورا نجات دهم قهرمان کوه نورد ما گفت البته که تو می توانی مرا کمک کنی چون تو خداوندی و قادر بر هر کاری هستی . آن صدا گفت پس آن طناب را ببر و اعتماد کن . اما قهرمان ما ترس داشت و اعتماد نکرد وچسبید به طنابش . و  چند روز بعد گروه نجات جسد منجمد و مرده اورا پیدا کردند که فقط یک متر با زمین فا صله داشت
آیا تا بحال شده که طنابی که دور کمرت است رها کنی وبچسبی  به طناب خداوند زیرا او می فرماید . {اما انانی که منتظر خداوند می باشند قوت تازه خواهند یافت و مثل عقاب پرواز  خواهندکرد .  خواهند  دوید و خسته نخواهند شد . خواهند خرامید ودر ماتده نخواهند شد } ( اشعیا 31:40 )

به خداوند اعتماد کنید وهیچگاه نگوئید خدا ما را فراموش کرد ه . بارهایتان را بیاد داشته باشید . خداوند همیشه مراقب شماست تا بارهایتان را بر دارد .    متوکلان خداوندهرگز خجل نخواهند شد
 

   یک ایمیل از طرف خدا
  
امروز صبح که از خواب بیدار شدی، نگاهت می کردم؛ و امیدوار بودم که با من حرف بزنی، حتی برای چند کلمه، نظرم را بپرسی یا برای اتفاق خوبی که دیروز در زندگی ات افتاد، از من تشکر کنی. اما متوجه شدم که خیلی مشغولی، مشغول انتخاب لباسی که می خواستی بپوشی

وقتی داشتی این طرف و آن طرف می دویدی تا حاضر شوی فکر می کردم چند دقیقه ای وقت داری که بایستی و به من بگویی: سلام؛ اما تو خیلی مشغول بودی. یک بار مجبور شدی منتظر بشوی و برای مدت یک ربع کاری نداشتی جز آنکه روی یک صندلی بنشینی. بعد دیدمت که از جا پریدی. خیال کردم می خواهی با من صحبت کنی؛ اما به طرف تلفن دویدی و در عوض به دوستت تلفن کردی تا از آخرین شایعات او با خبر شوی. تمام روز با صبوری منتظر بودم. با اونهمه کارهای مختلف گمان می کنم که اصلاً وقت نداشتی با من حرف بزنی. متوجه شدم قبل از نهار هی دور و برت را نگاه می کنی، شاید چون خجالت می کشیدی که با من حرف بزنی، سرت را به سوی من خم نکردی

 تو به خانه رفتی و به نظر می رسید که هنوز خیلی کارها برای انجام دادن داری. بعد از انجام دادن چند کار، تلویزیون را روشن کردی. نمی دانم تلویزیون را دوست داری یا نه؟ در آن چیزهای زیادی نشان می دهند و تو هر روز مدت زیادی از روزت را جلوی آن می گذرانی؛ در حالی که درباره هیچ چیز فکر نمی کنی و فقط از برنامه هایش لذت می بری...

باز هم صبورانه انتظارت را کشیدم و تو در حالی که تلویزیون را نگاه می کردی، شام خوردی؛ و باز هم با من صحبت نکردی. موقع خواب...، فکر می کنم خیلی خسته بودی.
 بعد از آن که به اعضای خوانواده ات شب به خیر گفتی ، به رختخواب رفتی و فوراً به خواب رفتی. اشکالی ندارد. احتمالاً متوجه نشدی که من همیشه در کنارت و برای کمک به تو آماده ام. من صبورم، بیش از آنچه تو فکرش را می کنی. حتی دلم می خواهد یادت بدهم که تو چطور با دیگران صبور باشی

من آنقدر دوستت دارم که هر روز منتظرت هستم. منتظر یک سر تکان دادن، دعا، فکر، یا گوشه ای از قلبت که متشکر باشد. خیلی سخت است که یک مکالمه یک طرفه داشته باشی. خوب، من باز هم منتظرت هستم؛ سراسر پر از عشق تو...

به امید آنکه شاید امروز کمی هم به من وقت بدهی

آیا وقت داری که این را برای کس دیگری هم بفرستی؟ اگر نه، عیبی ندارد، می فهمم و هنوز هم دوستت دارم. روز خوبی داشته باشی... 


 دوست و دوستدارت: خدا

گرداوری : عمانوئیل پورمند
 

Enter supporting content here