|

زندگی پیروز
مندانه در مسیح
ما دو هویت داریم.ی اول: هویتی که خودمان
پرورش میدهیم.ی دوم:
هویتی که از خدا دریافت
میکنیم.ی
متاسفانه عده بسیاری
از مسیحیان هویت واقعی
خود را در مسیح هرگز درک
نکردهاند.ی این
قضیّه مرا بیاد داستانی
میاندازد.ی
در یکی از دهات
پیر زن فقیری زندگی میکرد
که پسری مهندس در لندن
داشت.ی و برای پسرش
نوشت که من پول غذا و پوشاک
ندارم و پسرش برای او مقداری دلار
فرستاد و پیرزن نمیدانست
که این دلارها چقدر با
ارزش هستند و میتواند
با آن مقدار زیادی غذا
و لباس بخرد. بی خبر از همه
جا دلارها را به دیوار
اتاقش چسباند و پس از چندی
از گرسنگی مرد. وقتی برای
کفن و دفنش آمدند، دیدند
او از گرسنکی مرده در
حالیکه دلارها بر روی
دیوارچسبیده بود.ی
بعضی از ما مسیحیان هم،
در زندگی روحانی مسیح
را داریم، امّا دائم سرگردانیم
و مانند کلاف سر درگم زندگی
میکنیم. و هرگز از برکات
بی نظیرش و از فرزند خواندگیمان
استفاده نمیکنیم. بیایید
از امروز زندگی پیروز
مندانه در مسیح را پیروی
کنیم و هرگز فرزند خواندگیمان
را فراموش نکنیم. ما با
او هم ارث و وارثان هستیم.ی
_________________

شخصی از کنار خانه ما
رد شد. لباس های ما خاکی
بود. اما لباسهای او خاکیتر.
او خاک روی لباسهایمان
را به اشارتی تکانید.
لباس
ما از جنس ابریشم و نور
شد و ما قلبمان را از زیر
لباسمان دیدیم .
شخصی
از کنار خانه ما رد شد. ما
خیلی خسته و مریض بودیم.
اما او از ما خستهتر. او با
کلامی همۀ خستگی ما را
دور کرد و همۀ ما را شفا
داد.
شخصی از
کنار خانه ما رد شد. ما هزار
در بسته داشتیم و هزار
قفل بی کلید. آن مرد برای
ما کلیدی آورد. نام آن شخص
را پرسیدیم. تا نام او
را بردیم، قفل ها بیرخصت
باز شدند.
من
به خدا گفتم : امروز شخصی
از کنار خانه ما رد شد. نگاه
او مهربان و صدایش آرام
بود.
امروز اینجا بهشت
بود.
خدا گفت : کاش میدانستی چه کسی از
کنار خانهتان می گذرد
و کاش میدانستی: بهشت همان
قلب توست، که من امروز
خواستم وارد آن
شوم.
________________

مردی برای
اصلاح به آرايشگاه رفت. در بين
كار گفتگوی جالبی بين
آنها در مورد خدا صورت
گرفت!! آرايشگر
گفت: من باور نميكنم خدا
وجود داشته با شد؟ مشتری پرسيد
چرا؟
آرايشگر
گفت: كافيست به خيابان
بروی و ببينی. مگر ميشود
با وجود
خدایی مهربان
اينهمه مريضی و درد و رنج
وجود داشته باشه؟
مشتری
چيزی نگفت و از مغازه
بيرون رفت. به محض اينكه از
آرايشگاه بيرون آمد، مردی را در
خيابان
ديد با موهای
ژوليده و كثيف. با سرعت
به آرايشگاه برگشت و به
آرايشگر گفت: میدونی به نظر من
آرايشگری وجود نداره!!! مرد
با تعجب گفت :چرا اين حرف
را ميزنی؟
من اينجاهستم
و همين الان موهای تو را
مرتب كردم ؟ مشتری با
اعتراض گفت: پس چرا كسانی
مثل آن مرد بيرون از آريشگاه
وجود دارند؟ آرایشگر
گفت: آرايشگرها وجود دارند
فقط مردم به ما مراجعه
نميكنند. مشتری گفت: دقيقاً همين
است. خدا وجود دارد
اما مردم به خداوند مراجعه
نميكنند! ما هر روزه وقت زیادی
را در مطب دکترهای مختلف،
کنار اینترنت و تلویزیون
صرف میکنیم و حتی ساعتها
درصحبتهای مختلف با دوست
و آشنا غرق میشیم، اما
از اینکه وقتی را بطور
منظم با خداوند در جهت
تعلیم گرفتن از او اختصاص
دهیم، دریغ میکنیم. برای همين
است كه اينهمه درد و رنج
در دنيا وجود دارد.
___________

سال ها دو برادر
با هم در مزرعهای که از
پدرشان به ارث رسیده بود،
زندگی می کردند. یک روز
به خاطر یک سوء تفاهم کوچک،
با هم جرو بحث کردند. پس
از چند هفته سکوت، اختلاف
آنها زیاد شد و از هم جدا
شدند.ی
یک روز صبح در خانه
برادر بزرگ تر به صدا درآمد.
وقتی در را باز کرد، مرد
نجـاری را دید. نجـار گفت:
من چند روزی است که دنبال
کار می گردم، فکرکردم
شاید شما کمی خرده کاری
در خانه و مزرعه داشته
باشید، آیا امکان دارد
که کمکتان کنم؟ برادر
بزرگ تر جواب داد: بله،
اتفاقاً من یک مقدار کار
دارم. به آن نهر در وسط مزرعه
نگاه کن، آن همسایه در
حقیقت برادر کوچک تر من
است. او هفته گذشته چند
نفر را استخدام کرد تا
وسط مزرعه را کندند و این
نهر آب بین مزرعه ما افتاد.
او حتماً این کار را بخاطر
کینهای که از من به دل
دارد، انجام داده.ی
سپس
به انبار مزرعه اشاره
کرد و گفت: در انبار مقداری
الوار دارم، از تو می خواهم
تا بین مزرعه من و برادرم
حصار بکشی تا دیگر او را
نبینم.ی نجار پذیرفت
و شروع کرد به اندازه گیری
و اره کردن الوار. برادر
بزرگ تر به نجار گفت: من
برای خرید به شهر میروم،
اگر وسیله ای نیاز داری
برایت بخرم.ی نجار
در حالی که به شدت مشغول
کار بود، جواب داد: نه،
چیزی لازم ندارم.ی هنگام
غروب وقتی برادر بزرگ
تر به مزرعه برگشت، چشمانش
از تعجب گرد شد. حصاری در
کارنبود. نجار به جای حصار
یک پل روی نهر ساخته بود.ی برادر بزرگ تر با
عصبانیت رو به نجار کرد
و گفت: مگر من به تو نگفته
بودم برایم حصار بسازی؟
در همین لحظه برادر کوچک
تر از راه رسید و با دیدن
پل فکر کرد که برادرش دستور
ساختن آن را داده، از روی
پل عبور کرد و برادر بزرگترش
را در آغوش گرفت و از او
برای کندن نهر معذرت خواست.ی
وقتی برادر بزرگ
تر برگشت، نجار را دید
که جعبه ابزارش را روی
دوشش گذاشته و در حال رفتن
است. نزد او رفت و بعد از
تشکر، از او خواست تا چند
روزی مهمان او و برادرش
باشد. نجار گفت: دوست دارم
بمانم ولی پلهای زیادی
هست که باید آنها را بسازم.ی
________________________

یه روز یه دختر کوچولو
کنار یک کلیسای کوچک محلی
ایستاده بود؛ دخترک قبلا
یکبار آن کلیسا را ترک
کرده بود چون به شدت شلوغ
بودهمونطور که از جلوی
کشیش رد شد، با گریه و هق
هق گفت: من نمیتونم به کانون
شادی بیام.ی
کشیش با نگاه کردن
به لباسهای پاره پوره،
کهنه و کثیف او تقریباً
توانست علت را حدس بزند
و دست دخترک را گرفت و به
داخل برد و جایی برای نشستن
او در کلاس کانون شادی
پیدا کرد. دخترک از اینکه
برای او جا پیدا شده بود
بیاندازه خوشحال بود
و شب موقع خواب به بچه هایی
که جایی برای پرستیدن
خداوند عیسی نداشتند
فکر میکرد.ی
چند سال بعد، آن
دختر کوچولو در همان آپارتمان
فقیرانه اجارهای که
داشتند، فوت کرد. والدین
او با همان کشیش خوش قلب
و مهربانی که با دخترشان
دوست شده بود، تماس گرفتند
تا کارهای نهایی و کفن
و دفن دخترک را انجام دهد.
در حینی که داشتند بدن
کوچکش را جا به جا می کردند،
یک کیف پول قرمز چروکیده
و رنگ و رو رفته پیدا کردند
که به نظر میرسید دخترک
آن را از آشغالهای دور
ریخته شده پیدا کرده باشد.ی داخل کیف 57 سنت پول
و یک کاغذ وجود داشت که
روی ان با یک خط بد و بچگانه
نوشته شده بود: این پول
برای کمک به کلیسای کوچکمان
است برای اینکه کمی بزرگتر
شود تا بچههای بیشتری
بتوانند به کانون شادی
بیایند.ی
این پول تمام مبلغی
بود که آن دختر توانسته
بود در طول دو سال به عنوان
هدیهای پر از محبت برای
کلیسا جمع کند.ی وقتی
که کشیش با چشمهای پر از
اشک نوشته را خواند، فهمید
که باید چه کند؛ پس نامه
و کیف پول را برداشت و به
سرعت بسمت کلیسا رفت و
پشت منبر ایستاد و قصه
فداکاری و از خود گذشتگی
آن دختر را تعریف کرد. او
شماسهای کلیسا را برانگیخت
تا مشغول شوند و پول کافی
فراهم کنند تا بتوانند
کلیسا را بزرگتر بسازند
اما داستان اینجا تمام
نشد.ی یک روزنامه
که از این داستان خبردار
شد، آن را چاپ کرد. بعد از
آن یک دلال معاملات ملکی
مطلب روزنامه را خواند
و قطعه زمینی را به کلیسا
پیشنهاد کرد که هزاران
هزار دلار ارزش داشت.ی وقتی به آن مرد گفته
شد که آنها توانایی خرید
زمینی به آن مبلغ را ندارند،
او حاضر شد زمینش را به
قیمت 57 سنت به کلیسا بفروشد.ی
اعضای کلیسا مبالغ
بسیاری هدیه کردند و تعداد
زیادی چک پول هم از دور
و نزدیک به دست آنها میرسید.ی در عرض پنج سال هدیه
آن دختر کوچولو تبدیل
به 250000 دلار پول شد که برای
آن زمان پول خیلی زیادی
بود (در حدود سال 1900). محبت
فداکارانه او سودها و
امتیازات بسیاری را به
بار آورد.ی وقتی
در شهر فیلادلفیا هستید
به تمپل بپتیسا چرچ که 3300
نفر ظرفیت دارد سری بزنید.
همچنین از دانشگاه تمپل یونیورسیتی که
تا به حال هزاران فارغ
التحصیل داشته نیز دیدن
کنید.ی همچنین بیمارستان
سامری نیکو و مرکز "کانون
شادی" که صدها کودک زیبا
در آن هستند را ببینید.
مرکز "کانون شادی" به این
هدف ساخته شد که هیچ کودکی
در آن حوالی روزهای یکشنبه
را خارج از آن محیط باقی
نماند.ی
در یکی
از اتاقهای همین مرکز
میتوانید عکسی از صورت
زیبا و شیرین آن دخترک
ببینید که با 57 سنت پولش،
که با نهایت فداکاری جمع
شده بود، چنین تاریخ حیرت
انگیزی را رقم زد. در کنار
آن، تصویری از آن کشیش
مهربان، دکتر راسل اچ.
کان ول که نویسنده کتاب
- گورستان الماسها - است
به چشم میخورد.ی
این یک داستان حقیقی
بود که نشان میدهد خداوند
قادر است که چه کارهایی
با 57 سنت انجام دهد.ی
_________________________

داستان کوهنورد
این داستان غم انگیز
کوهنوردی است که می خواست
به بلندترین کوه ها صعود
کند. تصمیم گرفت تنها به
قله کوه برود. هوا سرد
بود وکم کم تاریک میشد.
سیاهی شب سکوت مرگباری
داشت. و قهرمان ما بجای
اینکه چادر بزند واستراحت
کند و صبح ادامه دهد به
راهش ادامه داد. همه جا
تاریک بود و جز سو سوی ستارها
و ماه از پشت ابرها چیز
دیگری پیدا نبود. و قهرمان
ما چیزی به فتح قله نداشت
که ناگهان پایش به سنگی
خورد و لغزید و سقوط کرد.ی
بیائید نزد من ای
تمام زحمتکشان وگرانباران
من شما را آرامی خواهم
بخشید. (متی 28:11)
در آن لحظات سقوط
خاطرات بد و خوب بیادش
آمد. داشت فکر میکرد چقدر
به مرگ نزدیک است. که در
آن لحظات ترسناک مرگ
و زندگی احساس کرد که
طناب سقوط به دور کمرش
حلقه زده و وسط زمین و آسمان
مانده است. درآن
وقت تنگ ودرد آور و ترسناک
و آن سکوت هولناک فریاد
زد خدایا مرا دریاب و نجات
بده. صدائی لطیف وآرام
از آسمان گفت چه می خواهی
برایت بکنم. قهرمان
ما گفت کمکم کن نجات پیدا
کنم . صدا گفت آیا واقعا
فکر میکنی من می توانم
تورا نجات دهم! قهرمان
کوه نورد ما گفت: البته
که تو می توانی مرا کمک
کنی چون تو خداوندی و قادر
بر هر کاری هستی. آن صدا
گفت پس آن طناب را ببر و
اعتماد کن! اما قهرمان
ما ترس داشت و اعتماد نکرد
وچسبید به طنابش. و چند
روز بعد گروه نجات جسد
منجمد و مرده اورا پیدا
کردند که فقط یک متر با
زمین فا صله داشت
آیا تا بحال شده
که طنابی که دور کمرت است
رها کنی و بچسبی به طناب
خداوند زیرا او می فرماید:
{اما انانی که منتظر خداوند
می باشند قوت تازه خواهند
یافت و مثل عقاب پرواز
خواهندکرد. خواهند دوید
و خسته نخواهند شد. خواهند
خرامید ودر ماتده نخواهند
شد } ( اشعیا 31:40 )
به
خداوند اعتماد کنیم وهیچگاه
نگوئیم خدا ما را فراموش
کرده. بارهایمان را بیاد
داشته باشیم. خداوند
همیشه مراقب ما
است تا بارهایمان را بر
دارد. متوکلان به خداوند
هرگز خجل نخواهند شد.ی
ممکن است عیب از خومان
باشد
مردی متوجه شد که گوش
همسرش سنگین شده و شنواییاش
کم شده است.
به نظرش رسید که همسرش
باید سمعک بگذارد ولی
نمی دانست این موضوع را
چگونه با او درمیان بگذارد.
به این خاطر، نزد دکتر
خانوادگی شان رفت و مشکل
را با او درمیان گذاشت.
دکتر گفت: برای اینکه
بتوانی دقیقتر به من بگویی
که میزان ناشنوایی همسرت
چقدر است، آزمایش سادهای
وجود دارد.
این کار را انجام بده
و جوابش را به من بگو: ابتدا
در فاصله ۴ متری او بایست
و با صدای معمولی، مطلبی
را به او بگو. اگر نشنید،
همین کار را در فاصله ۳
متری تکرار کن. بعد در ۲
متری و به همین ترتیب تا
بالاخره جواب بدهد.
آن شب همسر آن مرد در
آشپزخانه سرگرم تهیه
شام بود و خود او در اتاق
پذیرایی نشسته بود. مرد
به خودش گفت: الآن فاصله
ما حدود ۴ متر است. بگذار
امتحان کن.
جوابی نشنید بعد بلند
شد و یک متر به جلوتر به
سمت آشپزخانه رفت و همان
پرسش را دوباره پرسید
و باز هم جوابی نشنید. بازهم
جلوتر رفت و به درب آشپزخانه
رسید. پرسش را تکرار کرد
و بازهم جوابی نشنید. این
بار جلوتر رفت و درست از
پشت همسرش گفت: عزیزم
شام چی داریم؟
و این بار همسرش گفت:
مگه کری؟! برای چهارمین
بار میگم؛ خوراک مرغ!
حقیقت به همین سادگی
و صراحت است. مشکل، ممکن
است آن طور که ما همیشه
فکر میکنیم، در دیگران
نباشد؛ شاید در خودمان
باشد.
کیست که از اشتباهات
پنهانی خود آگاه باشد؟
خداوندا، گناهان پنهانی
مرا بیامرز.
همچنین مرا از گناهان
عمدی بازدار. مگذار که
این گناهان بر من چیره
شوند.
آنگاه بی عیب و بی گناه
خواهم بود. ای خداوند،
ای پناهگاه و ای نجات دهندۀ
من، سخنان زبانم و دعاهایم
مقبول درگاه تو باشد.
مزامیر باب 19
___________________

کسی که نمیتواند
دیگران را ببخشد پلی که
همان بخشش مسیح است و
قرار است روزی برای رسیدن
به آسمان از آن عبور کند
را خراب میکند. پس هر
کسی در این دنیا نیاز دارد
که خطای دیگران را ببخشد.ی
____________________________

معنی شکست!ز
چقدر یک شکست تو
زندگیت مهمه؟ آیا باعث
شکوفاییت میشه یا این
که باعث میشه که ناامید
بشی و دست از تلاش برداری.ز
اگر این قدر قوی
نیستی که ببازی ... مسلماً
توانایی برنده شدن را
نیز نخواهی داشت.ز
هیچ رازی در موفقیت
وجود ندارد ... موفقیت نتیجه
آمادگی ... تلاش سخت ... و درس
گرفتن از شکست هاست.س همیشه زیرکترین آدم
ها کسانی نیستند که کمترین
میزان شکست را دارند،
بلکه کسانی هستند که از
شکستها بهترین درس را
میگیرند.ز شکست
معمولاً یک موقعیت موقتی
است ... ولی ناامید شدن آن
را به یک موقعیت دائمی
تبدیل میکند.ز
شکست باید مثل
یک معلم برای ما باشه ... نه
یک مانع برای پیشرفت.ز شکست میتونه باعث
بشه یک مقداری عقب بیفتی
از کارات ولی نباید مسبب
مغلوب شدنت بشه.ز
شکست
به منزله یک وقفه توی کارات
هست ولی نه یک نقطه پایان.ز تنها در صورتی میتوانی
از شکست اجتناب کنی که
چیزی بدی نگویی ... کاری
بدی نکنی ... و هیچ چیز بدی
نباشی.ز
اگر نمیتونی اشتباه
کنی یعنی هیچ کاری نمیتونی
بکنی. هیچ کسی نمیتونه
شرط ببنده که با یک حرکت قادر
به برنده شدن در یک بازی
شطرنج هست ... یک زمانهایی
لازمه تو یک قدم عقب نشینی
کنی تا بتونی یه قدم به
جلو بر داری.ز بزرگترین
موهبت این نیست که هیچ
زمان شکست نخوری ... بلکه
این است که بعد از هر شکست
بتونی دوباره بلند شی.ز
قضاوت دیگران
نسبت به من روی تعداد
دفعاتی نیست که شکست خوردهام
... بلکه روی تعداد دفعاتی
است که موفق شدهام.ز و تعداد دفعاتی
که موفق شدهام دقیقاً
زمانی بوده که بلا فاصله
بعد از این که شکست خوردهام
دوباره به تلاش ادامه
دادهام و موفق شدهام.ز
بیشتر
آدم ها زمانی ناامید
میشن که چیزی به موفقیتشون
نمونده ... در یک قدمی پیروزی
دست از تلاش بر می دارند
... آنها در دقیقه آخر تمامی
امید خود را از دست میدهند
... یک قدم مانده به خط پایان
و پیروزی.ز
اگر
احتمال شکست وجود نداشت،
پیروزی بیمعنی بود.ی
___________________________ز

چه کسی مانع رشد
شما بوده است؟
روز وقتى کارمندان
به اداره رسیدند، اطلاعیه
بزرگى را در تابلوى اعلانات
دیدند که روى آن نوشته
شده بود.
دیروز فردى که
مانع پیشرفت شما در این
اداره بود درگذشت. شما
را به شرکت در مراسم تشییع
جنازه که ساعت ١٠ در سالن
اجتماعات برگزار مىشود
دعوت مىکنیم.
رفته رفته که جمعیت
زیاد مىشد هیجان هم بالا
مىرفت. همه پیش خود فکر
مىکردند: این فرد چه کسى
بود که مانع پیشرفت ما
در اداره بود؟ به هر حال
خوب شد که آن فرد مُرده
است.
کارمندان در صفى
قرار گرفتند و یکى یکى
نزدیک تابوت مىرفتند
و وقتى به درون تابوت نگاه
مىکردند ناگهان خشکشان
مىزد و زبانشان بند مىآمد.
آینهاى درون تابوت
قرار داده شده بود و هر
کس به درون تابوت نگاه
مىکرد،
تنها یک تصویر میدید!
و آن تصویر ... بود.
و نوشتهاى نیز بدین مضمون
در کنار آینه بود:
تنها یک نفر مىتواند
مانع رشد شما شود و او کسى نیست جزء
خود شما.
شما تنها کسى هستید که
مىتوانید زندگىتان
را متحوّل کنید. شما تنها کسى هستید که
مىتوانید بر روى شادىها
و موفقیتهایتان در زندگی
اثر گذار باشید. شما تنها کسى هستید که
مىتوانید به خودتان
کمک کنید. زندگى
شما لزوماً با
تعویض رئیستان، دوستانتان،
کلیسایتان، شریک زندگىتان،
مذهبتان یا محل کارتان،
تغییر نمىکند و دستخوش
تغییر نمىشود. زندگى
شما فقط وقتى
تغییر مىکند که شما از درون تغییر
کنید، باورهاى محدود
انسانی و دنیایی خود را
کنار بگذارید و باور کنید
که شما تنها کسى
هستید که مسئول زندگى
خودتان مىباشید.
همین امروز و برای
یک بار هم که شده، از سرزنش
کردن دیگران در شکستهای
زندگیتان دست کشیده،
به راستی از خداوند
عیسی مسیح با تمامی قلبتان
بخواهید تا فرمان زندگی
شما را بدست گرفته،
شما را تبدیل نماید.
و تا زمانی که به اولین
مراحل تبدیل خود دست نیافتهاید،
از درخواستتان از عیسی
مسیح دست نکشید.
-------------------------
کریم کیست؟
درویشی تهیدست
از كنار باغ كریم خان زند
عبور میكرد. چشمش به شاه
افتاد با دست اشارهای
به او كرد. كریم خان دستور
داد درویش را به داخل باغ
آوردند. كریم خان گفت: این
اشارههای تو برای چه
بود؟ درویش گفت: نام من
كریم است و نام تو هم كریم
و خداهم كریم. آن خدای كریم به تو چقدر هدیه
کرده است و به من چی؟ كریم
خان در حال كشیدن قلیان
بود؛ گفت چه میخواهی؟
درویش گفت: همین قلیان،
مرا بس است.
چند روز بعد درویش، قلیان
را به بازار برد و آن را
بفروخت. خریدار قلیان
كسی نبود جز كسی كه میخواست
نزد كریم خان رفته و تحفه
برای او ببرد. پس جیب درویش
را پر از سكه كرد و قلیان
را نزد كریم خان برد. روزگاری
سپری شد. درویش جهت تشكر
نزد کریم خان زند رفت. ناگه
چشمش به قلیان افتاد. با
دست اشارههایی به كریم
خان زند كرد و گفت: نه من
كریمم نه تو. كریم فقط خداست،
که جیب مرا پر از پول كرد
و قلیان تو هم سر جایش هست.
تهیه: کشیش نینوس یوحنا
ما قربانی
فکرمان هستیم:
اینطور فکر
کنید که افکار امروز،
اعمال فردا هستند.
تعصّب
امروز، نفرت
لازم برای جنایت فرداست.
عصبانیت امروز،
بدرفتاری فرداست.
طمع
امروز، اختلاس
فرداست.
شهوت
امروز، زناکاری
فرداست.
ترس
امروز، چاپلوسی
فرداست.
دروغ امروز، بتپرستی فرداست.
پادشاه پاکی
و آرامش
عیسی مسیح آمد تا پاکی را بر روی زمین دوباره
برقرار کند و این کار
را با برداشتن ناپاکی
از درون قلبهای تک تک
ما انسانها آغاز کرد.ر
عیسی مسیح آمد تا
آرامش را بر روی
زمین فراهم کند و این کار
را با آوردن آرامش در درون قلبهای
تک تک ما انسانها آغاز
کرد.ی
اما به چه قیمتی؟
جواب: بینهایت
گرانبها
یعنی چه چیزی؟
جواب: جان خود عیسی
مسیح
_________________
معنی
دعا کردن
دعا کردن
برای تبدیل درد، کاری
بس بزرگتر است تا دعا کردن
برای رفع آن.
پ.ت.فورسیت
(دانشمند الهیات انگلیسی)
Peter Taylor Forsyth, also known as P. T. Forsyth, (1848-1921) was
a Scottish theologian
معنی
اعتراف نزد خداوند
اعتراف
به گناهان همیشه به این
معنی نیست که ما دچار خطایی
شدهایم، بلکه فرصتهایی
است که ما به خداوند میدهیم
تا در جاههایی از زندگی
که از آنها بیخبر هستیم،
کار کند. که در اینصورت
در مقابل تخت خداوند بیداغ
و بیعیب حضور خواهیم
یافت.
در پی ملاقات
خداوند باشیم
من یک میلیون سوال
داشتم از خدا بپرسم ولی
وقتی خداوند را ملاقات
کردم، همه آنها را فراموش
کردم.ا
کریستوفر مولی
- نویسنده و شاعر آمریکایی 1890-1957
آزوالد
چمبرز:
برکت
گنجهای تاریکی چقدر
توصیفناپذیر است! آن
روزهای آفتابی و باشکوه
و آزادی و روشنایی نیست
که تأثیر همیشگی و مؤثر
خود را بر جان ما باقی میگذارد،
بلکه شبهای روحانی که
در زیر سایۀ دست خداوند،
در پوشش شکاف صخرۀ ظلمت
در سرزمینی خسته و وامانده،
خداوند اجازه میدهد که
جلوهای از جلال و شکوهش
از جلوی دیدگان ما عبور
نماید.
Scottish Protestant
Christian minister and teacher - 1874-1917
ارسطو:
عصبانی شدن آسان
است و همۀ افراد قادرند
چنین باشند.
لیکن خشمگین شدن
نسبت به کسی که حقش باشد،
به اندازۀ درست، به موقع
با مقصود درست و به طرز
درست، کار آسانی نیست
و هر کسی قادر به انجام
این کار نیست.
__________________
شیطان
و گرانترین وسیلۀ او
به
روایتی روزی شیطان همه جا جار زد که قصد
دارد از کار خود دست بکشد
و وسایلش را با تخفیف
مناسب به فروش بگذارد.
او ابزارهای خود را به
شکل چشمگیری به نمایش
گذاشت. این وسایل شامل
خودپرستی، شهوت، نفرت،
خشم، طمع، حسادت، قدرتطلبی
و دیگر شرارتها بود. ولی
در میان آنها یکی که بسیار
کهنه و مستعمل به نظر می
رسید، بهای گرانی داشت
و شیطان حاضر نبود آن را
ارزان بفروشد.ی کسی
از او پرسید: این وسیله
چیست؟ شیطان
پاسخ داد: این نومیدی
و افسردگی است.ی آن شخص با حیرت
گفت: چرا اینقدر گران است؟
شیطان با همان لبخند
مرموزش پاسخ داد: چون موثرترین
وسیله من است. هرگاه سایر
ابزارم بی اثر میشوند،
فقط با این وسیله میتوانم
در قلب انسانها رخنه
کنم و کارم را به انجام
برسانم. اگر فقط موفق شوم
کسی را به احساس نومیدی،
دلسردی و اندوه وا دارم،
میتوانم با او هر آنچه
میخواهم بکنم. من این
وسیله را در مورد تمامی
انسانها به کار بردهام،
به همین دلیل اینقدر کهنه
است.ی شیطان
در آخر گفت: ترفند دیگری
که دارم، تردید افکندن
در مورد خداوندی عیسی مسیح، مرگ او روی صلیب و رستاخیز
او در وجود شما انسانهاست.ی
____________________________
صبر 5 دقیقهای!س
روزی شخصی عصبانی
در هایت پارک شهر لندن
بر علیه مسیحیت سخنرانی
میکرد و ادعا کرد، میتواند
در 5 دقیقه ثابت کند که
خدایی وجود ندارد. او
مردم را به مبارزه طلبیده
گفت: اگر خدایی است به او
5 دقیقه مهلت میدهم مرا
بزند و بکشد! و بعد ساعت
خود را بیرون آورده و 5 دقیقه
صبر کرد. بعد از 5 دقیقه خندهای
کرد و گفت: این تابت کرد
که خدایی وجود ندارد!
لحظهای بعد، کسی از جمعیت
او را صدا زده گفت: ایا گمان
داری میتوانی کاسۀ صبر
خدا را در 5 دقیقه لبریز
کنی؟ شیطان با تمامی زیرکی
خود هزاران سال است که تلاش
میکند همین کار را بکند،
اما تا بحال نه تنها این
شیطن شریر کاری از پیش
نبرده بلکه فیض خداوند نیز
افزایش یافته است.ی
نخواهیم ترسید
خدا قلعه و قوت
ما است و مددکاری که در
تنگیها فوراً یافت میشود.
پس نخواهیم ترسید، اگرچه
جهان مبدل گردد و کوهها
در قعر دریا به لرزش آید.
اگرچه آبهایش آشوب کنند
و به جوش آیند و کوهها از
سرکشی آن متزلزل گردند.ی
چه و چگونه باید
بگوییم؟
سخنان مناسب
و حقیقی اگر در زمان درست
و با انگیزۀ صحیح گفته
شوند، تأثیر بسزایی در
زندگی دیگران و حتی خودمان
میتوانند داشته باشند.
سخنان ما قادر هستند کسانی
را که ضعیف هستند، تقویت
نموده و اشخاص شکستخورده
را تشویق به ادامۀ زندگی
کنند.ی
سخنان ما همچنین
قادرند ضربات جبرانناپذیری بر
دیگران به ویژه آنانی
که دچار بحران شدهاند
وارد نمایند. پس در بیان
سخنانمان دقت بیشتری
نماییم.ی س

ابراز عشق
خالص
ابراز عشق خالص،
انجام عملی خارقالعاده
نیست، بلکه تداوم عشق
است بدون خستگی. زیرا
عیسی مسیح عمل خارقالعاده
را بر روی صلیب برای یک
بار و برای همه بپایان
رسانید.م

ای طلای
خالص
سنگ طلای ناخالص
از آتش نمیترسد، چون
میداند برای اینکه به طلای خالص و
پرارزشی تبدیل شود، باید
ابتدا آنچه ناخالصی نامیده
میشود، از آن خارج شود.
اگر هم اکنون در رنج و عذابی
ناحق بسر میبری، مبادا
احساس ضعف کرده، خسته
شوی، بلکه با صبر هستی
خودت را به خداوند عیسی
مسیح بسپار. خداوند امین
و ملکوت او نزدیک است.ن

مسیحیان
این تعلیم را می دهند که:
کسی که مسیح را مصلوب
کرد نه رومی بود نه یهودی
و نه هیچ قومیت دیگر، بلکه
من و شما و تمام افراد جامعه
بدون استثنا در مصلوب
کردن مسیح سهیم بودیم

معنی خالص شدن!ن
خانمی که در یکی
از کلاسهای انجیل شرکت
میکرد پس از کنجکاوی در
مورد شبهاهت فرایند خالص
شدن نقره و انسان تصمیم
گرفت با نقرهکاری تماس
گرفته و از نزدیک شاهد
پالایش نقره باشد.د
نقرهکار در ابتدا تکه
نقرهای را روی آتش قرار داد
تا آنجایی که کاملاً داغ
شد. و توضیح داد که لازم
است تکه نقرۀ ناخالص درست
در مرکز شعله، نقطهای
که دارای بالاترین حرارت
است قرار گیرد و بدین
سبب تمامی ناخالصیها از
میان برداشته میشود.د
خانمی که شاهد
فرایند خاص شدن نقره بود،
از نقرهکار پرسید: آیا
لازم است شما در تمامی
مدت در مقابل این آتش داغ
بایستید؟
نقرهکار جواب
داد: بله. و نه تنها باید
آنجا بنشینم، بلکه تمامی
مدت باید به آن چشم بدوزم.
زیرا اگر لحظهای آن را
رها کنم، خراب خواهد شد!ر
خانم با تعجب پرسید:
از کجا میفهمید که تکه
نقره خالص شده است؟
نقرهکار گفت: هر
وقت تصویر خود را در آن
ببینم!د
دوست عزیز اگر امروز
در راه خالص شدن و شبیه
شدن به خداوند در آتش
داغی بسر میبری، آن را
کمال خوشی بدان و به یاد
داشته باش که تو در دستهای خداوند
بوده و پدر آسمانی به
تو چشم دوخته تا تصویر
خود را در تو ببیند، لحظهای که تو شبیه خداوند
شدهای، یعنی خالص.د
آیا میدانستی؟
آیا میدانستی
که میزان انرژیی كه خورشید
در یك ثانیه تولید میكند
برابر است با تولید برق
مورد نیاز تمام كشورهای
جهان به مدت یك میلیون
سال!ی
آیا میدانستی
که شبكه چشم انسان 135 میلیون
سلول حسی دارد كه مسوول
گرفتن تصاویر و تشخیص
ده میلیون رنگ مختلف
هستند!ی
آیا میدانستی
حس بویایی انسان قادر
به دریافت و تشخیص ده هزار
بوی متفاوت است!ی
آیا میدانستی شبکۀ رگهای موجود
در بدن انسان به 97000 کیلومتر
میرسد یعنی دو برابر
و نیم قطر کرۀ زمین!ی
و ...و
آیا میدانستی
همه چیز بواسته عیسی مسیح آفریده شده است!ی
یوحنا 3:1
ای دوست میبینی
که چیزهای بسیاری در جهان
وجود دارد که من و تو هیچ
از آن نمیدانیم. دانش
من و تو در بالاترین حد
آن نسبت به جزءیترین
مسائل این دنیا هنوز محدود
و ناچیز است، چه رسد به
مسائل آسمانی و ماورای
این جهان. پس بیا غرور
را ترک کنیم و متواضع باشیم
و خداوند خالقی را ستایش
کنیم که قادر مطلق و دانای
هر راز از کوچکترین ذرات
این عالـَم تا به بزرگترین
کهکشانهاست. اوست که همه
چیز را میداند و حتی از
اعماق قلب و فکر من و تو
آگاه است.ت خداوندی
که با همه دانش و بزرگی
خود، خویشتن را فروتن
کرد و انسان شد و تا به موت
صلیب فروتن گردید. اما
خبر خوش اینستکه خداوند
عیسی مسیح تنها سه
روز بعد از موت روی صلیب از
مردگان قیام کرد. پس بیا
من و تو هم با دیگران فروتنانه
برخورد کنیم و دانش، قدرت، ثروت
و دستاوردهای خودمان را
تنها در جهت ارادۀ خداوند بکار
بریم.م
جرّاح اعظم متحمل
دردهای ما
هر چه قدر به
جّراح و کار او اعتماد
داشته و ایمان آوریم که
نتیجۀ عمل برای ما مفید
خواهد بود، راحتتر درد
جراحی را متحمل خواهیم
شد. اگر نیکوکار،
ولی در زحمتی، خود را
به جرّاح اعظم عیسی مسیح درصبر
بسپار، چرا که شریک قدوسیت
او خواهی شد و میوۀ عدالت
و سلامتی در شما ببار
خواهد آمد. عیسی
مسیح هیچگاه گناه نکرد
و مکر در زبانش یافت نشد،
گرچه برای ما عذاب کشید
و گناهان ما را در بدن خویش
بر صلیب متحمل شد تا ما
به ضربهای او شفا یابیم
بیائیم خداوند
را دوباره به صلیب نکشیده،
او را بیحرمت نکنیم
شش چیز
است که خداوند از آنها
نفرت دارد، بلکه هفت چیز
که نزد جان وی مکروه است.س
اول: چشمان
متکبر که نزد جان وی مکروه
است
دوم: زبان دروغگو
سوم: خون بیگناهی
را ریختن
چهارم: دلی که
تدابیر فاسد اختراع میکند
پنجم: پایهایی که
در زیانکاری تیزرو میباشند
ششم: شاهد دروغگو
که به کذب متکلم شود
هفتم: کسی که در میان
برادران نزاعها بپاشد
ده قاعدۀ کتاب
مقدس برای یک زندگی خوشبخت
هرگز بدنبال
عیبجویی از همسرتان
نباشید. ه و چرا
خَسی را که در چشم برادر
توست میبینی و چوبی را
که در چشم خود داری نمییابی؟
لوقا 41:6
هرگز همسرتان
را رنج ندهید. ه هر
که اهل خانه خود را برنجاند
نصیب او باد خواهد بود
... ا
امثال 29:11
هرگز با یک مشاجرۀ
حل وفصل نشده شب را به
صبح نگذرانید. غ
خشم گیرید و گناه
مورزید؛ خورشید برغیظ
شما غروب نکند. ا
افسسیان 26:4
حداقل روزی
یک بار، سعی کنید یک چیز
تشویق کننده به همسرتان
بگویید. ب زبان
ملایم، درخت حیات است
و کجی آن، شکستگی روح است. ا
امثال 4:15
در زمان
آمدن همسرتان سعی کنید
با یک خوش آمد گویی پُر
مهر، با او برخورد کنید.م یکدیگر را به بوسۀ
مقدسانه تحیّت نمایید.ا
دوم قرنتیان 12:13
در پَستیها
و بلندیهای زندگی – در تمامی
لحظاتی که خداوند به شما
عطا کرده است که با هم باشید -
لذت ببرید.ن
نان خشک خوردن
در جایی که محبت هست، بهتر
است از غذای شاهانه خوردن
در جایی که نفرت وجود دارد.
امثال 17:15
اگر وضعیتی
پیش آمد تا انتخاب کنید
که جان خودتان یا همسرتان
را نجات دهید، همسرتان
را انتخاب کنید. ئ کسی
محبت بزرگتر از این ندارد
که جان خود را بجهت دوستان
خود بدهد. یوحنا 13:15
تا زمانی که
نفس می کشید، یاد بگیرید همسرتان
را ببخشید. ئ خداوندا،
چند مرتبه برادرم به من
خطا ورزد، میباید او
را آمرزید؟ آیا تا هفت
مرتبه؟ عیسی گفت: تو را
نمیگویم تا هفت مرتبه،
بلکه تا هفتاد هفت مرتبه!
متی 21:18 م
از ایمان، کتاب
مقدس یا خداوند به عنوان
یک چکش بر علیه همسرتان استفاده
نکنید. ع زیرا
خدا پسر خود را در جهان
نفرستاد تا بر جهان داوری
کند، بلکه تا به وسیله
او جهان نجات یابد. یوحنا
17:3
اجازه
دهید که محبت الهی راهنمای
شما باشد. غ محبت
بردبار و مهربان است. در
محبت حسادت و خودبینی
و تکبر نیست. محبت رفتار
ناشایسته ندارد. خود خواه
نیست. خشمگین نمی شود و
کینه به دل نمی گیرد. ص
اول قرنتیان 13:4-5


نامهای زیبای
خداوند در عهد قدیم
Lord's fine names in old testament


پرهیز از خشونت
عدم خشونت
یعنی: نه فقط پرهیز از خشونت خارجی و فیزیکی، بلکه
پرهیز از خشونت درونی
و روحی نیز. یعنی نه فقط
از تیراندازی به فرد اجتناب
می کنید، بلکه از متنفر
بودن از او نیز خودداری
می کنید - مارتین لوترکینگ


دعا کردن تقاضا
کردن نیست بلکه قرار دادن
خود در دستان خدا و گوش
دادن به صدای او از اعماق
قلب است
Mother Teresa

کلمات زیبا و پرقدرت
ما همه خطاکاریم
لطفاً
منو با بزرگواری خودت ببخش
از اینکه
باعث رنجش شما شدم منو
ببخش
بیا
همدیگرا از صمیم قلب ببخشیم
من
و تو یک پدر آسمانی داریم
تقدیم قلبی به شما هموطن
گرامی
عالِم کسی نیست
جز آن کسیکه هر چه بیشتر
یاد میگیرد، اقرار میکند که
بیشترنمیداند _ازطرف
یک دوست

چگونه میتوان رابطۀ صحیحی
با خدا داشت؟
یک مسیحی کیست؟
آیا عیسی مسیح تنها
راه رسیدن به بهشت است؟
"پذیرفتن عیسی
مسیح به عنوان نجات دهندۀ
شخصی" به چه
معنی است؟
چه نقشه ای برای نجات انسان
وجود دارد؟
هفت قدم اساسی برای
مسلمانان عزیز در شناخت
عیسی مسیح
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
چگونه می توانم
اطمینان داشته باشم که
پس از مرگ به بهشت خواهم رفت؟
خراشهای
عشق مادرم

چند سال پیش
در یک روز گرم تابستان
پسر کوچکی با عجله لباسهایش
را درآورد و خنده کنان
داخل دریاچه شیرجه رفت.
مادرش از پنجره
نگاهش میکرد و از شادی
کودکش لذت میبرد. مادر
ناگهان تمساحی را دید
که به سوی فرزندش شنا میکند. مادر
وحشت زده به سمت دریاچه
دوید و با فریاد پسرش را
صدا زد. پسر سرش را برگرداند
ولی دیگر دیر شده بود.د
تمساح با
یک چرخش پاهای کودک را
گرفت تا زیر آب بکشد. مادر
از راه رسید و از روی اسکله
بازوی پسرش را گرفت. تمساح
پسر را با قدرت میکشید
ولی عشق مادر به کودکش
آنقدر زیاد بود که نمیگذاشت
آن پسر در كام تمساح رها
شود. کشاورزی که در حال عبور
از آن حوالی بود، صدای
فریاد مادر را شنید، به
طرف آنها دوید و با چنگکش
محکم بر سر تمساح زد و او
را کشت. پسر را سریع به بیمارستان
رساندند. دو ماه گذشت
تا پسر بهبودی نسبی بیابد. پاهایش
با آرواره های تمساح سوراخ
سوراخ شده بود و روی بازوهایش
جای زخم ناخنهای مادرش
مانده بود.د
خبرنگاری
که با کودک مصاحبه میکرد
از او خواست تا جای زخمهایش
را به او نشان دهد. پسر شلوارش
را کنار زد و با ناراحتی
زخم های پاهایش را
نشان داد، سپس با غرور
زخم بازوهایش را نیز
نشان داد و گفت: اما زخم های بازوهایم
را دوست دارم، اینها خراشهای
عشق مادرم هستند.د
معنى دوست
هر چقدر هم که دوست
ما خوب و صميمى باشد هر
از گاهى باعث ناراحتى
ما خواهد شد و ما بايد بدين
خاطر او را ببخشيم
هميشه بايد کسانى
را که صميمانه دوستشان
داريم، با کلمات و عبارات
زيبا و دوستانه ترک گوييم
زيرا ممکن است آخرين بارى
باشد که آنها را مىبينيم
کسانى که بيشتر
از همه دوستشان داريم
خيلى زود از دستمان گرفته
خواهند شد
دوست واقعى، کسى نيست
که بر اساس ذهن، خواهش و
احساس ما عمل کند بلکه
او بايد خودش باشد
_________________
معنی عشق
آغاز عشق آنجاست
که اجازه دهیم دیگرانی
که دوستشان داریم، کاملا
خودشان باشند، نه آنکه
خود را دگرگون کنند که
تصورات ما را شکل دهند.
توماس مرتون
عشق تا زمانی
که نثارش نکنید، عشق
نیست. مایکل اسمیت
عشق انتهایی
است که در آن، عاشق شرایط
لازم نجات را برای محبوب
خود تا حد جان فراهم کند،
بدون آنکه محبوب بداند. خادم مسیح


زندگی پیروز
مندانه در مسیح
ما دو هویت داریم اول:
هویتی که خودمان پرورش
میدهیم دوم: هویتی که
از خدا دریافت میکنیم
متاسفانه عده بسیاری
از ما مسیحیان هویت واقعی
خود را در مسیح هرگز
درک نکردهایم و این قضیّه
مرا بیاد داستانی میاندازد
در یکی از دهات پیر
زن فقیری زندگی میکرد
که پسری مهندس در لندن
داشت و برای پسرش نوشت
که من پول غذا و پوشاک ندارم
و پسرش برای او مقداری دلار
فرستاد و پیرزن نمیدانست
که این دلارها چقدر با
ارزش هستند و میتواند
با آن مقدار زیادی غذا
و لباس بخرد. بی خبر از همه
جا دلارها را به دیوار
اتاقش چسباند و پس از چندی
از گرسنگی مرد. وقتی برای
کفن و دفنش آمدند، دیدند
او از گرسنکی مرده در
حالیکه دلارها بر روی
دیوارچسبیده بود
بعضی
از ما مسیحیان هم در زندگی
روحانی، مسیح را داریم،
امّا دائم سرگردانیم
و مانند کلاف سر درگم زندگی
میکنیم. و هرگز از برکات
بی نظیرش و از فرزند خواندگیمان
استفاده نمیکنیم. بیایید
از امروز زندگی پیروز
مندانه در مسیح را
پیروی کنیم و هرگز
فرزند خواندگیمان را
فراموش نکنیم. ما با او
هم ارث و وارثان هستیم

چرا
اينهمه درد و رنج در دنيا
وجود دارد؟
مردی
برای اصلاح به آرايشگاه
رفت. در بين كار گفتگوی جالبی
بين آنها در مورد خدا صورت
گرفت!! آرايشگر
گفت: من باور نميكنم خدا
وجود داشته با شد؟ مشتری پرسيد
چرا؟
آرايشگر
گفت: كافيست به خيابان
بروی و ببينی. مگر ميشود
با وجود
خدایی مهربان
اينهمه مريضی و درد و رنج
وجود داشته باشه؟
مشتری
چيزی نگفت و از مغازه
بيرون رفت. به محض اينكه از
آرايشگاه بيرون آمد، مردی را در
خيابان
ديد با موهای
ژوليده و كثيف. با سرعت
به آرايشگاه برگشت و به
آرايشگر گفت: میدونی به نظر من
آرايشگری وجود نداره!!! مرد
با تعجب گفت :چرا اين حرف
را ميزنی؟
من اينجاهستم
و همين الان موهای تو را
مرتب كردم ؟ مشتری با
اعتراض گفت: پس چرا كسانی
مثل آن مرد بيرون از آريشگاه
وجود دارند؟ آرایشگر
گفت: آرايشگرها وجود دارند
فقط مردم به ما مراجعه
نميكنند. مشتری گفت: دقيقاً همين
است. خدا وجود دارد
اما مردم به خداوند مراجعه
نميكنند! ما هر روزه وقت زیادی
را در مطب دکترهای مختلف،
کنار اینترنت و تلویزیون
صرف میکنیم و حتی ساعتها
درصحبتهای مختلف با دوست
و آشنا غرق میشیم، اما
از اینکه وقتی را بطور
منظم با خداوند در جهت
تعلیم گرفتن از او اختصاص
دهیم، دریغ میکنیم. برای
همين است كه اينهمه درد
و رنج در
دنيا وجود دارد.


هر گاه دیدی گناه
شخصی آنقدر بزرگ است که
نمی توانی آن را ببخشی،
بدان مشکل از کوچکی قلب
توست نه بزرگی گناه___ منبع
ناشناس
|
یک باز، یک خفاش
و یک زنبور
آیا می دانید که اگر
نوعی از پرنده بنام باز را
در جعبهای سرباز حدود
2 متر مربع قرار دهید، این
پرنده علارقم قابلیت
پروازش، کاملاً یک زندانی
باقی میماند. دلیلش این
است که این پرنده برای
پروازش احتیاج به زمینی
به مسافت حداقل 3 متر دارد
تا بتواند بپرد. اگرچه
یک پرنده است، امّا بدون
فضای لازم و باوجود نبودن
سقف، همیشه یک زندانی
در این فضای کوچک باقی
خواهد ماند.ی
یک خفاش معمولی که
یک پرندۀ شب است، اگرچه
یک موجود چابک در هواست،
اما هرگز از روی یک زمین
مسطح نمیتواند پرواز
کند. اگر آنرا روی یک زمین صاف
قرار دهید، تنها کاری
که میکند بکند این است
که با سختی خودش روی زمین
بکشاند تا با ناامیدی
خود را به یک ارتفاعی برساند
تا بتواند از آنجا بپرد.
بعد از آنکه پرید، مثل
برق در هوا پرواز خواهد
کرد.ی
اگر یک زنبور در
یک بطری بیافتد، در آنجا
خواهد ماند تا بمیرد؛
مگر آنکه آنرا از آنجا
بیرون بیاورید. مدام در
جستجوی راهی از کنار و
پائین بطری است و اصلاً
به فکر فرار از بالا نیست.
جایی بدنبال راه می گردد
که اصلاً وجود ندارد؛
تا اینکه نهایتاً کاملاً
خود را هلاک کند.ی
افراد زیادی، از
بسیاری از جهات، شبیه
باز، خفاش و زنبور هستند.
آنها مدام درحال مبارزه
با مشکلات و ناامیدیها
خود هستند، بدون توجه
به این واقعیت که جواب،
درست آنجاست، بالای سر
آنها.ی
______________________________

سلف سرویس
داستانی است درمورد
اولين ديدار "اِمت فاكس:
متولد 1886، نويسنده و فيلسوف
معاصر آمريكایی، هنگامی
كه بتازگی از کشور انگلیس
به آمریکا آمده بود و برای
نخستين بار به رستوران
سلف سرويس رفت.ی
وی كه تا آن زمان هرگز
به چنين رستورانی نرفته
بود، در گوشهای به انتظار
نشست، با اين نيت كه از
او پذيرايی شود.ی
اما هرچه لحظات بيشتری
سپری ميشد، ناشكيبايی
او از اينكه ميديد پيشخدمتها
كوچكترين توجهی به او
ندارند، شدت گرفت.ی
از همه بدتر اينكه
مشاهده ميكرد كسانی كه
پس از او وارد شده بودند،
در مقابل بشقابهای پر
از غذا نشسته و مشغول خوردن
بودند.ی
وی با ناراحتی به
مردی كه بر سر ميز مجاور
نشسته بود، نزديك شد و
گفت: من حدود بيست دقيقه
است كه در ايجا نشستهام
بدون آنكه كسی كوچكترين
توجهی به من نشان دهد. حالا
ميبينم شما كه پنج دقيقه
پيش وارد شديد، با بشقابی
پر از غذا در مقابل من،
اينجا نشستهايد! موضوع
چيست؟ مردم اين كشور چگونه
پذيرايی ميشوند؟
مرد با تعجب گفت: اينجا
سلف سرويس است، سپس به
قسمت انتهايی رستوران،
جايی كه غذاها به مقدار
فراوان چيده شده بود،
اشاره كرد و ادامه داد
به آنجا برويد، يك سينی
برداريد هر چه ميخواهيد
انتخاب كنيد، پول آنرا
بپردازيد، بعد اينجا
بنشينيد و آنرا ميل كنيد!ی
امت فاكس كه قدری
احساس حماقت ميكرد، دستورات
مرد را دنبال کرد، اما
وقتی غذا را روی ميز گذاشت،
ناگهان به ذهنش رسيد كه
زندگی هم در حكم سلف سرويس
است. همه نوع رخدادها،
فرصتها، موقعيتها، شاديها،
سرورها و غم ها در برابر
ما قرار دارد، درحالی
كه اغلب ما بیحركت به
صندلی خود چسبيدهايم
و آنچنان محو اين هستيم
كه ديگران در بشقاب خود
چه دارند و دچار شگفتی
شدهايم از اينكه چرا
او سهم بيشتری دارد كه
هرگز به ذهنمان نميرسد
خيلی ساده از جای خود برخيزيم
و ببينيم چه چيزهايی فراهم
است، سپس آنچه ميخواهيم
برگزينيم.ی
______________________

صدایی
آرام از سرچشمۀ محبت ...
یک مرد
جوان در کلاس مدرسۀ کتاب
مقدس شرکت کرده بود. شبان
در مورد گوش شنوا داشتن
و اطاعت کردن از خدا صحبت
میکرد. آن مرد جوان با
تعجب از خود پرسید: آیا
هنوز خدا با مردم حرف میزند؟
بعد
از کلاس با یکسری از دوستانش
برای خوردن قهوه و کیک
بیرون رفتند و در آنجا
با هم درمورد این پیغام
گفتگو کردند. خیلیها
میگفتند که چگونه خدا
زندگیشان را هدایت کرده
است. حدود ساعت ده شب آن
مرد جوان با اتومبیل خود
به طرف خانه حرکت میکند.
همانطور که در ماشین نشسته
بود، شروع به دعا کردن
میکند: خدایا اگر تو هنوز
با مردم حرف میزنی، لطفاً
با من نیز حرف بزن. من گوش
خواهم کرد و تمام سعیم
را خواهم کرد که مطیع تو
باشم.
همانطوریکه
در خیابان اصلی شهرشان
رانندگی میکرد ناگهان
احساس عجیبی میکند که
یکجا بایستد تا مقداری
شیر بخرد. او سر خود را تکان
داده و میگوید: " آیا خدا
تو هستی؟ " چون جوابی نمیگیرد
شروع میکند به رانندگی
ادامه دادن. ولی دوباره
همان فکر عجیب برمیگردد:
" مقداری شیر بخر. " مرد جوان
به یاد داستان سموئیل
میافتد که چگونه وقتی
خدا برای اولین بار با
او حرف زد نتوانست صدای
او را تشخیص دهد و نزد عیلی
پیامبر رفت، چونکه فکر
میکرد که عیلی با اوحرف
میزد، نه خدا!
او گفت:
"باشه خدایا اگر این تو
هستی که با من حرف میزنی
من شیر را میخرم." ظاهراً
اطاعت کردن آنقدرهم سخت
نبود چونکه بهرحال او
میتوانست از شیری که خریده،
استفاده کند. پس او اتومبیل
را متوقف کرد و مقداری
شیر خرید و به راهش به طرف
خانه ادامه داد. وقتی خیابان
هفتم را رد می کرد، دوباره
صدایی را در خود حس کرد:
" بپیچ به این خیابان". او
فکر کرد که این دیوانگی
است و از آنجا گذشت. دوباره
همان احساس پدیدار شد.
پس او فکر کرد که باید به
خیابان هفتم برود، پس
چهارراه بعدی را دور زد
تا به خیابان هفتم برود
و به حالت شوخی گفت: باشه
خدایا اینکار را هم میکنم.
وقتی چند ساختمان را رد
کرد احساس کرد که آنجا
بایستی توقف کند. وقتی
اتومبیل را به کناری گذاشت
به اطراف نگاهی انداخت.
آن منطقه حدوداً تجاری
بود. در واقع بهترین منطقه
شهر نبود ولی بدترین هم
نبود. اکثر مغازهها بسته
بودند و بیشترچراقهای
خانهها نیزخاموش بودند
که بنظر همه خواب بودند.
او دوباره
حسی داشت که میگفت: " شیر
را به خانه روبرویی ببر."
مرد جوان به خانه نگاهی
انداخت. خانه کاملاً تاریک
بود و به نظر میآمد که
افراد آن خانه یا در خانه
نبودند و یا خوابیده بودند.
او در ماشین را باز کرد
و روی صندلی نشست و گفت:
خداوندا این دیوانگیست!
الان مردم خوابند و اگر
الان آنها را از خواب بیدار
کنم خیلی عصبانی میشوند
و بعد من مثل احمقها به
نظر میرسم.
بالاخره
او در اتومبیل را باز کرد
وگفت: " باشه خدایا اگر این
تو هستی که حرف میزنی،
من میرم جلوی در و شیر را
به آنها میدهم ولی اگر
کسی سریع جواب نداد من
فوراً از آنجا میرم.
او
ازعرض خیابان عبور کرد
و جلوی در رسید و زنگ در
را زد. صدایی شنید و مردی
به طرف بیرون فریاد زد
و گفت: " کیه؟ چی میخواهی؟
" و قبل از اینکه مرد جوان
فرار کند، در باز شد. مردی
با تی شرت در را باز کرد
و ظاهراً که از تخت خواب
بلند شده بود. قیافۀ عجیبی
داشت و از اینکه یک مرد
غریبه در خانهاش را زده،
زیاد خوشحال نبود. گفت:
" چی میخواهی؟ " فرد جوان
شیر را به طرفش برد و گفت:
"براتون شیر آوردم".
آن مرد
شیر را گرفت و سریع داخل
خانه شد. زنی همراه با بچه،
شیر را گرفت و به آشپزخانه
رفت. بچه مدام گریه میکرد
و اشک از چشمان آن مرد سرازیر
بود. مرد درحالیکه هنوز
گریه می کرد گفت: "ما دعا
کرده بودیم چونکه این
ماه قبضهای سنگینی را
پرداخت کردیم و دیگه پولی
برای ما نمانده بود و حتی
شیر نیز برای بچهمان
در خانه نداشتیم. و در ادامه
گفت: من دعا کرده بودم و
از خدا خواسته بودم که
به من نشان بدهد که چگونه
شیر برای بچهام تهیه
کنم." همسرش نیز از آشپزخانه
فریاد زد: "من از او خواستم
که فرشتهای بفرستد تا
برای ما شیر بیاورد، شما
فرشته نیستید؟ مرد جوان
دست خود را به جیب برد و
کیفش را بیرون آورد و هرچه
پول در کیفش بود را در دست
آن مرد گذاشت و در حالیکه
اشک از چشمانش سرازیر
بود برگشت بطرف ماشین.
حالا دیگر میدانست که
خدا با ما حرف میزند و
به دعاهای مردم جواب میدهد.
این کاملاً
درست است. بعضی وقتها خدا
خیلی چیزهای ساده از ما
میخواهد که اگر ما مطیع
باشیم قادر خواهیم بود
که صدای او را واضحتر بشنویم.
_______________

مانند مِـداد
باشیم
پسرکی پدربزرگش را
در حالی که که نامهای
مینوشت تماشا میکرد.
بالاخره پرسید؟ ماجرای
کارهای خودمان را مینویسید؟
یا دربارۀ من مینویسید؟
پدربزرگش از نوشتن دست
کشید و لبخند زنان به نوهاش
گفت: درسته دربارۀ تو مینویسم.
اما مهم تر از نوشتههایم
مدادی است که با آن مینویسم.
میخواهم وقتی بزرگ شدی
مانند این مداد شوی!
پسرک با تعجب به مداد
نگاه کرد و چیز خاصی در
آن ندید.
سپس پسرک گفت: اما این
هم مثل بقیه مدادهایی
است که دیدهام.
پدر بزرگ گفت: بستگی
داره چطور به آن نگاه کنیم!
در این مداد پنج خاصیت
است که اگر آنها را به دست
بیاوریم، در حیات ابدی
همراه با آرامش زندگی
میکنیم.
صفت اول: می توانی کارهای
بزرگ کنیم اما نباید هرگز
فراموش کنیم که دستی وجود
دارد که حرکت ما را هدایت
میکند. اسم این دست خداوند مسیح
است. او
همیشه باید ما را در مسیر
اردهاش حرکت دهد. وقتی
در هدایت خداوند نیستیم،
در اشتباه هستیم.
صفت دوم: مداد
همیشه اجازه میدهد برای
پاک کردن یک اشتباه از
پاک کن استفاده کنیم. بدانیم
که تصیح یک کار خطا، کار
بدی نیست. درواقع برای
اینکه خودمان را در مسیر
درست نگهداریم، مهم است
که اجازه دهیم از اشتباه
پاک شویم.
صفت سوم: گاهی
باید از آنچه مینویسیم
دست بکشیم و از مداد تراش
استفاده کنیم. این باعث
میشود مداد کمی رنج بکشد،
اما آخر کار نوکش تیزتر
شود. پس بدانیم در جهت درست
زندگی کردن باید رنجهایی
را تحمل کنیم، چرا که این
رنج باعث میشود انسان
بهتری شویم.
صفت چهارم: چوب یا شکل خارجی
مداد مهم نیست، زغالی
که داخل چوب است اهمیت
دارد. پس
همیشه مراقب وجود درونی
خودمان باشیم، که چه خبراست.
صفت پنجم: مداد همیشه اثری
از خود به جا میگذارد. بدانیم هر
کار که در زندگیامان
میکنیم اثری به جا میگذارد.
پس سعی کنیم نسبت به هر
کاری میکنیم هوشیار
باشیم و بدانیم که چه میکنیم.
_______________
او
که بود؟
مردی
از کنار خانه ما رد شد. لباس
های ما خاکی بود. اما لباسهای
او خاکیتر. او خاک روی
لباسهایمان را به اشارتی
تکانید.
لباس ما از جنس
ابریشم و نور شد و ما قلبمان
را از زیر لباسمان دیدیم
.
مردی از کنار
خانه ما رد شد. ما خیلی خسته
و مریض بودیم. اما او از
ما خستهتر. او با کلامی
همۀ خستگی ما را دور کرد
و همۀ ما را شفا داد.
مردی از کنار
خانه ما رد شد. ما هزار در
بسته داشتیم و هزار قفل
بی کلید. آن مرد برای ما
کلیدی آورد. نام آن مرد
را پرسیدیم. تا نام او
را بردیم، قفل ها بیرخصت
باز شدند.
من به خدا گفتم
: امروز مردی از کنار خانه
ما رد شد. نگاه او مهربان و
صدایش آرام بود.
امروز اینجا بهشت
بود.
خدا گفت
: کاش میدانستی چه کسی از
کنار خانهتان می گذرد
و کاش میدانستی: بهشت
همان قلب توست، که من
امروز خواستم وارد آن
شوم.

و خدا گفت نه:
از خدا خواستم تا غرور
را از من دور کند و خدا
گفت نه. این چیزی نیست که من
آن را ازتو دور کنم،
بلکه باید خودت را از
آن رها کنی.d
از خدا خواستم که بچه
معلولم را شفا دهد و خدا
گفت نه. روح او باید
شفا یابد، شفای بدنش موقتی
و تنها برای مدتی است.g
از خدا خواستم تا به
من صبر اعطا کند و خدا
گفت نه. حاصل رنج
و تحمل در راستی و ایمان،
صبر است.g
از خدا خواستم که به
من شادی بدهد و خدا
گفت نه. برکتت میدهم،
ولی شادی به خودت بستگی دارد، به
اینکه به حضور من بیایی.
از خدا خواستم که دردهای
مرا بردارد و خدا گفت
نه. همین رنجها
و سختیها است که سبب میشود به
من فکر کنی و به سوی من
بیایی.g
از خدا پرسیدم آیا مرا
دوست داری؟ و خدا
گفت بله. پسر
یگانهام عیسی مسیح
را برای توهدیه کردم تا
بمیرد و روز سوم زنده
شود و بخاطر ایمانت به
او روزی در آسمان خواهی
بود.g
_________________

حتی اگر به دوزخ
رفتی...ی
یكی بود یكی نبود.
شخصی بود كه زندگیاش
را با عشق و محبت پشت سر
گذاشته بود. همه میگفتند آدم
مهربانی مثل او حتماً
به بهشت میرود.ی
در آخرین سفرش از بخت بد به شهری
وارد شد كه كیفیت دوزخ را
دارا بود. استقبالی از
او نشد. كسی كه باید او
را راه میداد و دربان
شهر بود، نگاه سریعی به
لیستی انداخت و وقتی نام
او را نیافت، او را با اهانت به
شهر راه داد.د
چند
روز بعد حاكم شهر که ابلیس بود با
خشم به نزد دروازه شهر
رفت و یقۀ دربان شهر را
گرفته و گفت: از چه قرار
این شخص را بدینجا راه
دادی؟ دربان شهر كه
نمیدانست ماجرا از چه
قرار است، پرسید چه شده؟ ابلیس
كه از خشم قرمز شده بود
گفت: آنشخص را به دوزخ راه
دادهای و آمده و كار و
زندگی ما را به هم زده.ه از وقتی كه رسیده،
نشسته و به درد دیگران
گوش می دهد... با محبت و نرمی صحبت میكند...
به درد و دل مردم میرسد
و در همه جا از ملكوت عیسای
مسیح صحبت میكند... حالا
همه دارند در دوزخ از آرامش گفت
و گو میكنند... همدیگرا
را در آغوش میكشند و یكدیگرا
محبت میكنند. دوزخ جای
این كارها نیست!! این شخص
را از این شهر بیرون كنید.د وقتی فرشته خداوند قصهاش
را تمام كرد با مهربانی
به من نگریست و گفت: ت با چنان عشقی و محبتی زندگی
كن كه حتی اگر به دوزخ رفتی...
خود شیطان تو را از جهنم
بیرون و به بهشت باز گرداند!!!.د

دستمزد محبت
به دیگران
روزی خانم ب. ن. از
کشیش کلیسا پرسید: مگر
خداوندمان عیسی مسیح
نفرمود تا همسایههای
خودمان را مانند جان خودمان
محبت کنیم؟
کشیش کلیسا گفت:
همینطور است.ی
خانم ب. ن. ادامه
داده گفت: من همیشه سعی
کردهام با همسایههایم
با مهربانی رفتار کنم
ولی آنها مرتب از من ایراد
میگیرند و به جای تشکر مانند
بیگانهها با من رفتار
میکنند.ی
کشیش کلیسا گفت: اجازه
دهید دعا کنیم تا خدا
محبت الهی و واقعی خود
را نسبت به همسایههایتان
به شما اعطا کند.ی
خانم ب. ن. از جوابی
که شنید با نارحتی کلیسا
را ترک و برای مدتها از
آمدن به کلیسا خودداری
کرد. اما کشیش و اعضای کلیسا
به دعای خود نسبت به خانم
خانم ب. ن. ادامه دادند.ی
پس از مدتی خانم
ب. ن. با خوشحالی به کلیسا
آمد و به کشیش کلیسا گفت:
همسایههای من تغییر
چندانی نکردهاند ولی
نگاه و رفتار آنها نسبت
به من واقعاً عوض شده است. تا
بحال همیشه برای این به
همسایههایم محبت میکردم
تا مرا تأیید کنند. ولی
از مدتی پیش یاد گرفتم
هر محبتی را به خاطر مسیح
و رضایت او انجام دهم همانطور
که مسیح مرا محبت میکرد
زمانی که من به او خیانت
میکردم.ی

این داستان غم انگیز
کوهنوردی است که می خواست
به بلندترین کوه ها صعود
کند. تصمیم گرفت . تنها به
قله کوه برود . هوا سرد
بود وکم کم تاریک میشد
. سیاهی شب سکوت مرگباری
داشت . و قهرمان ما بجای
اینکه چادر بزند واستراحت
کند و صبح ادامه دهد به
راهش ادامه داد . همه جا
تاریک بود و جز سو سوی ستارها
وماه از پشت ابرها چیز
دیگری پیدا نبود . وقهرمان
ما چیزی به فتح قله نداشت
که ناگهان پایش به سنگی
خورد و لغزید و سقوط کرد.ی
بیائید نزد من ای
تمام زحمتکشان وگرانباران
من شما را آرامی خواهم
بخشید . متی 28:11
در آن لحظات سقوط
خاطرات بد و خوب بیادش
آمد . داشت فکر میکرد چقدر
به مرگ نزدیک است . که در
آن لحظات ترسناک مرگ
وزندگی احساس کرد که
طناب سقوط به دور کمرش
حلقه زده و وسط زمین و آسمان
مانده است. درآن
وقت تنگ ودرد آور و ترسناک
و آن سکوت هولناک فریاد
زد خدایا مرا دریاب و نجات
بده . صدائی لطیف وآرام
از آسمان گفت چه می خواهی
برایت بکنم . قهرمان
ما گفت کمکم کن نجات پیدا
کنم . صدا گفت آیا واقعا
فکر میکنی من می نوانم
تورا نجات دهم قهرمان
کوه نورد ما گفت البته
که تو می توانی مرا کمک
کنی چون تو خداوندی و قادر
بر هر کاری هستی . آن صدا
گفت پس آن طناب را ببر و
اعتماد کن . اما قهرمان
ما ترس داشت و اعتماد نکرد
وچسبید به طنابش . و چند
روز بعد گروه نجات جسد
منجمد و مرده اورا پیدا
کردند که فقط یک متر با
زمین فا صله داشت.ی
یا تا بحال شده
که طنابی که دور کمرت است
رها کنی وبچسبی به طناب
خداوند زیرا او میفرماید
. {اما انانی که منتظر خداوند
می باشند قوت تازه خواهند
یافت و مثل عقاب پرواز
خواهندکرد . خواهند دوید
و خسته نخواهند شد . خواهند
خرامید ودر ماتده نخواهند
شد } اشعیا 31:40
به
خداوند اعتماد کنید وهیچگاه
نگوئید خدا ما را فراموش
کرد ه . بارهایتان را بیاد
داشته باشید . خداوند
همیشه مراقب شماست
تا بارهایتان را بر دارد
. متوکلان خداوندهرگز
خجل نخواهند شد.ی

امروز صبح که
از خواب بیدار شدی، نگاهت
میکردم؛ و امیدوار بودم
که با من حرف بزنی، حتی
برای چند کلمه، نظرم را
بپرسی یا برای اتفاق خوبی
که دیروز در زندگیات
افتاد، از من تشکر کنی.
اما متوجه شدم که خیلی
مشغولی، مشغول انتخاب
لباسی که می خواستی بپوشی.ی
وقتی داشتی این
طرف و آن طرف میدویدی
تا حاضر شوی فکر میکردم
چند دقیقهای وقت داری
که بایستی و به من بگویی:
سلام؛ اما تو خیلی مشغول
بودی. یک بار مجبور شدی
منتظر بشوی و برای مدت
یک ربع کاری نداشتی جز
آنکه روی یک صندلی بنشینی.
بعد دیدمت که از جا پریدی.
خیال کردم میخواهی با
من صحبت کنی؛ اما به طرف
تلفن دویدی و در عوض به
دوستت تلفن کردی تا از
آخرین شایعات او با خبر
شوی. تمام روز با صبوری
منتظر بودم. با اونهمه
کارهای مختلف گمان میکنم
که اصلاً وقت نداشتی با
من حرف بزنی. متوجه شدم
قبل از نهار هی دور و برت
را نگاه میکنی، شاید
چون خجالت میکشیدی که
با من حرف بزنی، سرت را
به سوی من خم نکردی
تو به خانه رفتی
و به نظر میرسید که هنوز
خیلی کارها برای انجام
دادن داری. بعد از انجام
دادن چند کار، تلویزیون
را روشن کردی. نمیدانم
تلویزیون را دوست داری
یا نه؟ در آن چیزهای زیادی
نشان میدهند و تو هر روز
مدت زیادی از روزت را جلوی
آن میگذرانی؛ در حالی
که درباره هیچ چیز فکر
نمی کنی و فقط از برنامه
هایش لذت میبری...
باز
هم صبورانه انتظارت را
کشیدم و تو در حالی که تلویزیون
را نگاه میکردی، شام
خوردی؛ و باز هم با من صحبت
نکردی. موقع خواب...، فکر
میکنم خیلی خسته بودی بعد
از آن که به اعضای خوانوادهات
شب به خیر گفتی ، به رختخواب
رفتی و فوراً به خواب رفتی.
اشکالی ندارد. احتمالاً
متوجه نشدی که من همیشه
برای کمک به تو آمادهام.
من صبورم، بیش از آنچه
تو فکرش را میکنی. حتی
دلم میخواهد یادت بدهم
که تو چطور با دیگران صبور
باشی.ی
من آنقدر دوستت
دارم که هر روز منتظرت
هستم. منتظر یک سر تکان
دادن، دعا، فکر، یا گوشهای
از قلبت که متشکر باشد.
خیلی سخت است که یک مکالمه
یک طرفه داشته باشی. خوب،
من باز هم منتظرت هستم؛
سراسر پر از عشق تو.ی...
به امید آنکه شاید
امروز کمی هم به من وقت
بدهی.ی
آیا وقت داری که
این را برای کس دیگری هم
بفرستی؟ اگر نه، عیبی
ندارد، می فهمم و هنوز
هم دوستت دارم. روز خوبی
داشته باشی.ی...
دوست
و دوستدارت: خدا
گرداوری
: عمانوئیل پورمند

معلم یک کودکستان
به بچه های کلاس گفت که
میخواهد با آنها بازی
کند. او به آنها گفت که
فردا هر کدام یک
کیسه پلاستیکی بردارند
و درون آن به تعداد آدمهایی
که از آنها بدشان میآید
، سیب زمینی بریزند و با
خود به کودکستان بیاورند
فردای آنروز بچه
ها با کیسه های پلاستیکی
به کودکستان آمدند. در
کیسه بعضی ها دو، بعضی
ها سه و بعضی ها پنج سیب
زمینی بود معلم به بچه
ها گفت : تا یک هفته هر کجا
که می روند کیسه پلاستیکی
را با خود ببرند. روزها
به همین ترتیب گذشت و کم
کم بچه ها شروع کردند به
شکایت از بوی سیب زمینی
های گندیده. به علاوه ،
آن هایی که سیب زمینی بیشتری
داشتند از حمل آن بار سنگین
خسته شده بودند. پس از گذشت
یک هفته ، بازی بالاخره
تمام شد و بچه ها راحت شدند
معلم از بچه ها پرسید
: از اینکه یک هفته سیب زمینی
ها را با خود حمل می کردید
چه احساسی داشتید ؟ بچه
ها از اینکه مجبور بودند
، سیب زمینی های بد بو و
سنگین را همه جا با خود
حمل کنند شکایت داشتند
آنگاه معلم منظور اصلی
خود را از این بازی ، این
چنین توضیح داد
این درست
شبیه وضعیتی است که شما
کینه آدم هایی که دوستشان
ندارید را در دل خود نگه
می دارید و همه جا با خود
می برید. بوی بد کینه و نفرت
قلب شما را فاسد می کند
و شما آن را به همه جا همراه
خود حمل می کنید. حالا که
شما بوی بد سیب زمینی ها
را فقط برای یک هفته نتوانستید
تحمل کنید، پس چطور می
خواهید بوی بد نفرت آدم
ها را برای تمام عمر در
دل خود تحمل کنید؟
ترجمه
و گرداوری: عمانوئیل پورمند

لوئیز زنی بود با
لباسهای کهنه و مندرس.
روزی با نگاهی غمگین وارد
خواروبار فروشی محله
شد و با فروتنی از
صاحب مغازه خواست کمی
خواروبار به او بدهد. به
نرمی گفت شوهرش بیمار
است و نمیتواند کار کند
و شش بچهشان بی غذا مانده
اند
جان لانک هاوس
صاحب مغازه، با بیاعتنایی،
محلش نگذاشت و با حالت
بدی خواست او را بیرون
کند زن نیازمند، در حالی
که اصرار میکرد گفت آقا،
شما را به خدا به محض اینکه
پولی بدست بیاورم، پولتان
را پس میآورم
مغازهدار گفت:
نسیه نمی دهم
مشتری دیگری
که کنار پیشخوان ایستاده
بود و گفت و گوی آن دو را
میشنید به مغازهدار
گفت: ببین خانم چه می خواهد،
خرید این خانم با من
مغازهدار با اکراه
گفت: لازم نیست، خودم میدهم.
لیست خریدت کجاست؟
لوئیز گفت: اینجاست
مغازهدار گفت: لیست
را بگذار روی ترازو. به
انداز
|